چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

تعویض خانه یا دوست؟

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۴۳ ب.ظ

بزرگی را در خاک نهادند،
نکیر و منکر درآمدند و گفتند: مَن رَبُّک؟
فرمود: من خانه عوض کرده ام، نه دوست!

  • ع ش

غلام و عارف...

دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۲۹ ب.ظ

در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند ، عارفی از کوچه ای می گذشت. غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است. به او گفت : چه طور در چنین وضعی می خندی و شادی می کنی ؟
غلام جواب داد که من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد ، پس چرا غمگین باشم ؟
عارف گفت : از خودم شرم کردم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم …

  • ع ش

داستان روباه پرنده

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۱۵ ب.ظ

حکایت کرده اند در زمانهای خیلی خیلی قدیم که هنوز اتوبوس اختراع نشده بود، روزی کلاغ و دارکوب و روباهی سوار هواپیما شدند تا از سمرقند به بخارا سفر کنند.

 این سه دوست، خیلی اهل شوخی بودند. آنها با همه چیز و همه کس شوخی میکردند و میخندیدند. در این سفر، هنگامی که هواپیما اوج گرفت، به یکدیگر گفتند : « بیایید سر به سر مهماندار بگذاریم »

 پس اوّل کلاغ، دکمه ای را که بالای سرش بود، فشار داد و چراغش روشن شد، این دکمه مخصوص احضار مهماندار بود.  مهماندار آمد و به رسم مهمان نوازی گفت : « بفرمایید جناب آقای کلاغ، کاری داشتید ؟ »

 کلاغ خندهای با قار قار کرد و گفت: « نخیر جانم! قاری نداشتم. [بعد از خندهای بلند ]یعنی کاری نداشتم. میخواستم ببینم این دکمه سالم است یا نه. حالا فهمیدم که سالم است». آن گاه هر سه نفرشان با هم خندیدند.

 هواپیما میغُرید و سینه ی ابرها را می شکافت و به پیش می تاخت. اندکی بعد، دارکوب، دکمه ی احضار را جیز کرد. مهماندار با شتاب آمد و دست بر سینه گفت : « امری بود جناب دارکوب ؟»

 دارکوب قیافهای شاهانه به خود گرفت و گفت: « نخیر جانم امری نبود. تا اطلاع بعدی لطفاً اندکی سکوت.» سپس آنچنان خنده ای کردند که هواپیما به لرزه درآمد و به شدّت تکان خورد. انگار درون یک دستانداز یا چاله ی هوایی افتاد. این بار هم مهماندار لبخندی آموزشی به ایشان تقدیم کرد و از محضرشان دور شد.

 سومین دفعه نوبت آقا روباهه بود. روباه انگشت دراز خود را بر دکمه ی مخصوص گذاشت و اّن را با تمام توان فشرد. باز همان مهماندار مهربان از راه رسید و با لبخندی که درونش اندکی خشم نهفته بود، گفت : « جناب روباه کاری بود؟ »

 روباه خندهای زیر زیرکی کرد وگفت : « نخیر جانم! سر کاری بود. البته ببخشید که این شوخی کمی تکراری بود. »

 مهماندار که این بار از کوره در رفته بود، گفت : « حالا من آنچنان بلایی بر سرت بیاورم که از هر شوخی جدید و تکراری پشیمان بشوی . »

 روباه خندید و دست بر کمر گذاشت و گفت : « عجب مزاح با مزهای! مثلاً چه کارم میکنی ؟ »

 مهماندار گردن دراز روباه را گرفت و از صندلی جدایش کرد و کشان کشان تا جلوی در هواپیما برد. روباه ناباورانه گفت : « میدانم که تو هم شوخی ات گرفته. پس رهایم کن تا تشریف ببرم پیش دوستانم».

 مهماندار کلید به قفل در هواپیما انداخت و دستگیرهاش را پیچاند وگفت : « حالا خوب نگاه کن تا ببینی جدی میگویم  [با حرص و محکم گرفتن گردن روباه]  [مکث]  یا شوخی میکنم! »

 چشمهای روباه لبریز از اشک شد. انگار شیر سماور را باز کرده باشی. با گریه ای که از او بعید مینمود، گفت: « اصلاً سر در نمیآورم »

 مهماندار [با حرص و خشم] گفت : « از چه چیز سر در نمیآوری ؟ »

 روباه گفت : « کلاغ و دارکوب هم با شما این شوخی را کردند؛ اما چرا شما فقط زورت به من رسیده و می- خواهی مرا وسط زمین و آسمان پیاده کنی ؟ »

 مهماندار لبخندی زهرآگین زد و گفت : « اصل مطلب همین جاست که تو در درک آن گیجی! آنان پرنده هستند و در قانون ما هواپیمایی ها،  [کمی مکث] احترام پرنده ها بسیار واجب است. »

 روباه نگاهی به دوستانش کرد که بی خیال او را تماشا میکردند. سپس نالید : « ولی من شوخی . . . »

 مهماندار گفت : « تو که پرنده نیستی، بیجا میکنی در آسمان شوخی میکنی. از جلو چشمانم دور شو !» و در کمال بیرحمی در هواپیما را گشود و او را از هواپیما اخراج کرد.

 حالا کاری نداریم که روباه روی سقف یک مرغدانی سقوط کرد و پس از سقوط، خود را تکاند و شکمی از عزا در آورد؛ ولی این حکایت قدیمی چند نتیجه دارد که در پند آموزی آن نباید شک کرد :

 نتیجه ی اخلاقی: اگر پرواز بلد نیستی، در هواپیما مثل بچه ی آدم بنشین.

 نتیجه ی جنگلی: شوخی با مهماندار هواپیما در آسمان، مثل بازی با دم شیر است.

 نتیجه ی ضربالمثلی: کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند همجنس با همجنس شوخی!.

  • ع ش

اسم اعظم

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۱۵ ب.ظ

مردی از دیوانه ای پرسید؛
اسم اعظم خدا را می دانی؟
دیوانه گفت:
نام اعظم خدا "نان" است،
اما این را جایی نمی توان گفت!
مرد گفت؛
نادان شرم کن،
چگونه نام اعظم خدا نان است؟
دیوانه گفت؛
در مدتی که قحطی نیشابور
چهل شبانه روز طول کشید
من همه جا می گشتم
دیگر نه هیچ جایی صدای اذان شنیدم
و نه درب هیچ مسجدی را باز دیدم،

از آنجا بود که دانستم نام "اعظم خدا"
و بنیاد دین و مایه اتحاد مردم نان است!

  • ع ش

یار غایب

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۵۲ ب.ظ


  • ع ش

حسینیه امام حسن مجتبی علیه السلام در شهرستان کنگاور در دست ساخت است.خیرین محترم می توانند در این کار مساعدت مالی نمایند و علاوه بر اجر معنوی در ثواب کتابی که برای سید و سالار شهیدان علیه السلام نوشته ام(به نام قصه های روضه)سهیم شوند.

0103259550000

09183388505

  • ع ش

میرزا فرمود...

شنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

🌺✨🌺

میرزا جواد آقا ملڪی تبریزی:

شخصی به محضر رسول اڪرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از فقر خود شڪایت ڪرد.
حضرت به او فرمود : هر وقت داخل خانه ات شدی

- سلام ڪن هرچند ڪسی در خانه نباشد
- بر من صلوات بفرست.
-سپس سوره قل هو الله احد را یڪ مرتبه بخوان ، تا فقرت برطرف شود.

💠 آن مرد چنین ڪرد و چیزی نگذاشت ڪه آن قدر رزق و روزی اش زیاد شد ڪه به همسایگانش نیز ڪمڪ مالی می ڪرد.

📕اسرار الصلاه، میرزا جواد آقا ملڪی تبریزی، ص۲۶۲

  • ع ش

طنز مورچه و ...

جمعه, ۲۹ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ب.ظ

مردی مورچه ای را دید که خاکهای پای کوه را جابجا می کند، به او گفت چه میکنی؟
مورچه گفت معشوقه ام گفته اگر کوه را جابجا کنی به وصال تو در خواهم آمد
مرد نگاهی کرد و گفت حتی اگر عمر نوح هم داشته باشی این کار امکان پذیر نیست
مورچه گفت خودم هم می دانم اما برای عشقم تمام سعی خود را خواهم کرد
مرد که بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود مورچه را له کرد و گفت:
پس بمیر بدبخت زن ذلیل!!!

  • ع ش

سانچی در قعر آبهای دریای چین آرام گرفت...

يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۱۹ ب.ظ

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه...

  • ع ش


  • ع ش