چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

کعبه مشرفه،امروز

دوشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۹ ب.ظ


  • ع ش

پرسیدند که...

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ

پرسیدن بدترین درد کدومه ؟
یکی گفت : عاشقی
یکی گفت : تنهایی
یکی گفت : دلتنگی
یکی گفت : فقر
اما هیچکس نگفت : پیرشدن پدر و مادر

  • ع ش

حاجی واشنگتن

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۴۱ ب.ظ

تصویری از اولین سفیر ایران در آمریکا "حسینقلى خان" بهمراه همسر امریکاییش در نیویورک،خبر قربانی کردن یک گوسفند در بالکن هتل والدورف توسط این مرد باعث شد او به حاجی واشنگتن ملقب شود

  • ع ش

خروس متفاوت

جمعه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۵ ب.ظ

خروس نادر و عجیبی که سر تا پایش سیاه رنگ است

به علت نوعی جهش ژنتیکی بدون ضرر، رنگدانه اضافی به بافت این نوع پرنده نفوذ کرده و رنگ بدن آن تیره شده است.



  • ع ش

خاطره ای از استاد همایی(درج شده در کیهان بچه ها)

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ب.ظ

به نام خدا


 

استاد جلال الدین همایی

بیژن شهرامی

استاد جلال الدین همایی فرزند طرب شیرازی و نوه همای شیرازی در تیرماه سال 1278 خورشیدی در محله پاقلعه اصفهان به دنیا آمد،نزد پدر،مادر و عمویش درس قرآن و ادب فارسی خواند تا در شش سالگی که به دبستان"حقایق" و سپس مدرسه"قدسیه" می رود دست خالی نباشد.

او در میان درس های دبستانی به ریاضی علاقه زیادی داشت و این نوید آن را می داد که در آینده ریاضیدانی بزرگ خواهد شد.

جلال الدین مدتی بعد - برای بیست سال-  شاگرد عالمان دینی اصفهان شد که ثمره آن حفظ قرآن،آموختن علم فقه و رشد اخلاقی بود.او به شعر هم علاقه داشت و به "سنا" تخلص می کرد.

استاد مدتی بعد به تهران آمد و در دانشکده حقوق دانشگاه تهران به تدریس پرداخت ضمن آن که  آثار سودمند بسیاری نوشت مثل "غزالی نامه"،"مولوی نامه"،"اسرار و آثار واقعه کربلا"و...

آفتاب عمر علامه همایی سرانجام در تیرماه سال 1359 خورشیدی غروب کرد.دو بیت زیر از آخرین سروده های اوست:

یا رب به در تو آمدم شرمنده

از بار گناه سر به زیر افکنده

من بنده عاصیم،تو مولای کریم

عفو از تو روا بود،گنه از بنده

***

  • «سلام پدر،مثل این که سراغم را گرفته اید؟»

  • «بله فرزندم.بیا بنشین برایت زحمت دارم.»

  • «اوه،چه قدر پول!»

  • «باید دوازده هزارتومان باشد!»

  • «دوازده هزار تومان؟چه قدر زیاد!»

  • «حق التألیف کتاب است.»

  • «کدام کتاب؟»

  • «مولوی چه می گوید.»

  • «حالا با این همه پول می خواهید چه کار کنید؟»

  • «زحمتی بکش آن را بین فقرا و کسانی که برایشان مقرری ماهانه در نظر گرفته ام پخش کن.»

     

    منابع:

  • شرح حال استاد جلال الدین همایی به قلم خود ایشان، نشریه ادبیات و زبانها، تیر ۱۳۴۴ شماره۱۹ .

  • همای ادب،محمدحسین ریاحی، نشریه علوم اجتماعی اصفهان، تابستان ۱۳۷۵.

  • همایی‌نامه،مهدی محقق

  • زندگی‌نامه استاد  همایی،دکتر محمد خوانساری


  • ع ش

خاطره ای از دکتر محمد معین(درج شده در کیهان بچه ها)

چهارشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۱۴ ب.ظ

به نام خدا


دکتر محمد معین

بیژن شهرامی

شادروان دکتر محمد معین نوه مرحوم معین العلماء گیلانی در اردیبهشت ماه سال 1297 خورشیدی در شهر رشت دیده به جهان گشود.در خردسالی پدر و مادرش را با فاصله پنج روز از دست داد و تحت سرپرستی پدربزرگش که از عالمان دینی گیلان بود قرار گرفت ضمن آن که از محضر نیای مادریش - که او هم از علمای دین بود- استفاده ها برد.

در شش سالگی وارد دبستان اسلامی و در سیزده سالگی محصل دبیرستان نمره 1 رشت شد تا آمادگی لازم برای درس خواندن در دارالفنون و دانشسرای مقدماتی را پیدا نماید.

او پله های نردبان ترقی و رشد علمی را یکی پس از دیگری طی نمود و در حالی که 24 سال بیشتر سن نداشت موفق شد به اولین مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی ایران نائل شود.

دکتر محمد معین در همین ایام با علامه دهخدا و سازمان لغت نامه او آشنا شد و علیرغم سخت گیری هایی که علامه دهخدا در انتخاب همکار داشت توفیق همکاری با وی را رفیق راه خود نمود.

دکتر محمد معین علاوه بر کمک به علامه دهخدا خود نیز در صدد تدوین لغت نامه محدودتری برآمد و این مهم را با رنج بسیار به سرانجام رساند.

آن ادیب فرهیخته سرانجام پس از تحمل پنج سال بیهوشی ناشی از سکته قلبی در سال 1350 خورشیدی درگذشت و پیکرش در شهر آستانه اشرفیه که علاقه بسیاری به امامزاده اش داشت به خاک سپرده شد.

خانه شخصی دکتر معین در تهران به همت دولت جمهوری اسلامی ایران به موزه و مرکز فرهنگی تبدیل شده و همه روزه پذیرای علاقه مندان بسیاری است.

از آن استاد زبان و ادب فارسی علاوه بر فرهنگ مشهور معین دهها کتاب،مقاله و ترجمه باقی مانده است مثل حافظ شیرین سخن(تهران1319)،یک قطعه شعر در پارسی باستان(تهران/1322)،شاهان کیانی و هخامنشی در آثارالباقیه(تهران،1324) و...

***

از این که فرزند دکتر معین دانش آموز کلاسش است حس خوبی دارد.احساس می کند با این کار ذره ای از زحماتی که او برای خدمت به فرهنگ و ادب این سرزمین کشیده است را جبران می کند.البته او دلش می خواهد بداند که روش دکتر در خانه چگونه است که فرزندش همیشه املاء بیست می گیرد یا به جای یک انشاء دو تا می نویسد و...

مهدخت را صدا می زند و به او می گوید:«دخترم حال پدر و مادرت چه طور است؟»

  • «خدا را شکر خوب هستند.»

  • «دخترم علت این که همیشه املاء بیست می گیری چیست؟پدر و مادرت برنامه خاصی برای شما دارند؟»

  • «بله خانم پدرم کتاب کلیله و دمنه را دستمان داده و از آن برایمان دیکته شب می گوید!»

     

     

    منابع

  • فرهنگ فارسی دکتر معین،عزیزالله علیزاده

  • کتابخانه خانه استاد،علی اکبر رژدام

  • فصلنامه رهاورد،شماره59.

  • گفت‌وگو با دکتر مهدخت معین به بهانه سالمرگ دکتر محمد معین،مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی


  • ع ش

به نام خدا

 

دکتر احمد آرام





                                                                                بیژن شهرامی

شادروان دکتر احمد آرام پسر مرحوم حاج غلامحسین شال فروش در فروردین ماه سال 1283 خورشیدی در محله "چاله میدان" تهران دیده به جهان گشود،در مدارس دولتی "دانش" و "ترقی" درس خواند و به مدرسه "دارالفنون" راه یافت.او دانش آموخته فیزیک و شیمی بود و از این که دروس فوق بدون فعالیت های آزمایشگاهی تدریس می شدند رنج می برد به همین خاطر دست به نگارش "کتاب کار" زد تا دانشجویان در ایام تعطیلی سال نو فعال باشند.

او در گستره علم آموزی- بر خلاف اسمش- چندان آرام نبود و شاخه به شاخه پریدنش از فیزیک و شیمی به حقوق و سپس پزشکی و رها کردنش در ترم پایانی گواه آن است.

این تلاطم،عاقبت با پهلو گرفتن کشتی وجودش در ساحل تحقیق و ترجمه آرام گرفت تا علاوه بر تألیف چهل جلد کتاب درسی موفق به ترجمه بیش از دویست مورد کتاب و مقاله از زبان های انگلیسی، فرانسه و عربی به فارسی شود که از میان آنها می توان به اثبات وجود خدا(نوشته جان کلوور مونسما)، اندیشه های کلامی شیعی(نوشته مارتین مکدرموت)،تکامل فیزیک(آلبرت انیشتین)،تاریخ تمدن(ویل دورانت) و...اشاره کرد.

استاد احمد آرام پس از 97 سال زندگی پربار در فروردین ماه سال 1377 بدرود حیات گفت و پیکرش در قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س)آرام گرفت.مقام معظم رهبری به همین مناسبت پیامی به شرح زیر صادر فرمودند:« مرحوم احمد آرام یکی از پیشروان و چیره دستان فن ترجمه در کشور ما است و حق عظیم او در ارائه‌ ترجمه‌ متقن و امین، ستودنی است. فراتر از همه، ایمان عمیق و معرفت روشن آن مرحوم به مبانی دین مبین و انس و ارادت او به قرآن کریم و آثار پیشوایان معصوم علیهم‌السلام و صفا و وارستگی و رفتار مؤمنانه‌ای است که به همه‌ خدمات علمی و فرهنگی، روح و معنویت می‌بخشد و آن را ماندگار و مبارک می‌سازد.»

***

امروز هم رفقا و دوستان احمد به دیدنش آمده اند و از این که می بینند او ترجمه کتاب طب را به پایان نرسانده است تعجب می کنند.

یکی از آنها می گوید:«هنوز تمامش نکرده ای؟»

لبخندی می زند و می گوید:«به امید خدا تمامش می کنم.»

  • «می دانم تمامش می کنی اما چرا این قدر دیر؟»

  • «راستش کتاب، هزار و دویست صفحه ای است.سعی ام هم بر این است که یک کلمه فرنگی هم نیاورم.»

    سر را پایین می اندازد و میهن دوستی اش را می ستاید.

     

     منبع

  • آرام نامه،دکتر مهدی محقق

  • احمد آرام،ابراهیم زاهدی مطلق

  • پایگاه اطلاع رسانی مقام معظم رهبری


  • ع ش

معبد آناهیتا در کنگاور

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۴۴ ب.ظ

Image result for ‫معبد کنگاور‬‎

  • ع ش

روز ملی کنگاور مبارک باد

شنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۳۵ ب.ظ

Image result for ‫معبد کنگاور‬‎

  • ع ش

وقتی یک زردشتی چاه آب مسجد اعظم قم را ایجاد کرد و پول نگرفت 

به گزارش عصرایران به نقل از شفقنا، آیت الله علوی بروجردی گفته است:

آقای لرزاده، معمار مسجد اعظم، برای من نقل می‌کرد که می‌خواستیم در مسجد اعظم چاه بزنیم. باید کسی را می‌آوردیم که متخصص این کار باشد. به ما گفتند متخصص این کار آقایی است به نام جمشید یگانگی و پسران که مؤسسه و بنگاهی در خیابان سعدی دارند و کارشان بسیار خوب است اما زرتشتی‌اند. با آقای بروجردی مطرح کردیم و ایشان هم استقبال کرد.

آنها هم اظهار آمادگی کردند. منتها ما وحشت داشتیم که در زمین وقف‌شده برای مسجد زرتشتی‌ها چاه بزنند. با موافقت آقای بروجردی آنها آمدند و چاه زدند و چاه خیلی خوبی هم از کار درآمد و از عجایب آن اینکه آب این چاه شیرین‌تر از چاه‌های اطرافش است. چاه‌هایی که داخل رودخانه است شور است، اما PH آب این چاه خیلی پایین‌تر است. این چاه را زدند و موتور گذاشتند و تا انتها کار را به نحو احسن انجام دادند. آقای لرزاده می‌گفت به سراغشان رفتم و گفتم صورت حساب بدهید، اما امروز و فردا می‌کردند. تا اینکه یک روز خود جمشید، که مدیر بنگاه بود، گفت صورت حساب دادن ما یک شرط دارد.

شرطش این است که ما آقای بروجردی را از نزدیک ملاقات کنیم. آقای لرزاده می‌گفت من نمی‌توانستم از طرف ایشان قولی بدهم و بعید می‌دانستم که آقای بروجردی بپذیرند. با این حال پیش آقای بروجردی رفتم و ماجرا را به ایشان گفتم. آقای بروجردی بسیار استقبال کرد و گفت چرا نگفتی بیایند. به هر حال با یگانگی خدمت آقای بروجردی رفتیم.

ایشان در اتاق کناری زیر کرسی نشسته بود و چون بسیار پیر بود نمی‌توانست به هنگام ورود افراد از جا بلند شود. یگانگی وارد شد و خدمت آقای بروجردی، که مرجع تقلید شیعه بود، رفت. دست و پایش را گم کرده بود. به آقای بروجردی چسبید و پیشانی، گونه‌ها و دستش را بوسید. لرزاده به من گفت که آقای بروجردی در این بوسیدن‌ها نه خودش را عقب کشید و نه دستش را این طرف و آن طرف کرد که حاکی از آن باشد که ایشان کافر و نجس است. کاملاً مانند رفتاری که با مسلمانان داشت با او مواجه شد. یگانگی کنار آقای بروجردی نشست و دست آقای بروجردی را گرفت.

آقای بروجردی مطلقاً دستش را نکشید و مدتی دست در دست هم بودند. آقای بروجردی هم از ایشان تعریف کرد و گفت شنیده‌ام که کار خوبی کردی و آقای لرزاده از شما تعریف می‌کرد، اما چرا صورت حساب نمی‌دهی. یگانگی گفت برای همین خواستم خدمت شما بیایم و عرض کنم که اجازه بدهید در کار خیری که شما کرده‌اید من هم سهیم باشم. شما مسجدی برای خدا ساخته‌اید. اجازه دهید ما هم به اندازه این چاه در بنایی که شما ساخته‌اید سهیم باشیم. آقای بروجردی در گرفتن مبالغ کلان اخلاق خاصی داشتند و مخصوصاً از سهم امام در مسجد خرج نمی‌کردند و به‌راحتی به پیشنهاد افراد برای کمک‌کردن پاسخ مثبت نمی‌دادند. آقای لرزاده کاملاً با این روحیه آقای بروجردی آشنا بود. با این حال تا یگانگی این پیشنهاد را داد، آقای بروجردی پذیرفت. آقای لرزاده می‌گفت برای من تازگی داشت که آقای بروجردی چنین چیزی را قبول کرد.

بعدها مرحوم آقای میرزا ابوالحسن روحانی، در مجلس آقای بروجردی، همین اشکال طلبگی مرا که به آقای طباطبایی می‌کردم به آقای بروجردی وارد کرد و گفت حالا که آقای یگانگی این همه به شما اظهار ارادت دارد به او امر بفرمایید که مسلمان شود. آقای لرزاده می‌گفت آقای بروجردی وقتی ناراحت و عصبانی می‌شدند صورت و گوش ایشان قرمز می‌شد. خود من هم دیده بودم. چون ایشان وقتی فوت شدند من ۱۰ سالم بود. آقای بروجردی از شنیدن آن حرف عصبانی شدند و سرشان را پایین انداختند و هیچ نگفتند. آقای جمشید یگانگی با این حرف قدری کوچک شد و در واقع به او القا شد که تو در میان ما قدری بیگانه هستی و مسلمان نیستی. البته این هم سلیقه‌ای است و گاهی چنین اظهارنظرهایی می‌شود. آقای بروجردی بعد از اینکه این حالتشان برطرف شد سرشان را بلند کردند و به ایشان گفتند: «آقای حاج میرزا ابوالحسن! من دعا می‌کنم خداوند اخلاص آقای یگانگی را به ما بدهد». تا حدی این وضعیت جبران شد، و بعد هم که آقای یگانگی می‌خواست برود آقای بروجردی با اینکه بسیار پیر بود و به‌سختی می‌توانست از جا بلند شود، برخاست و او را چند قدم بدرقه کرد تا جبران آن کلام را بکند.

این اصل قصه است و تتمه‌ای هم دارد. بعدها این چاه، در زمان نوه آقای بروجردی، که متولی مسجد بود، خراب شده بود. ایشان می‌گفت در پرونده‌ها گشتیم و آدرس بنگاه آنها را پیدا کردیم. در همان خیابان سعدی چند مغازه بود که نوشته بودند بنگاه جمشید یگانگی و پسران. به آنها گفتیم که چاه خراب شده است. آنها گفتند که چاه را ما زده‌ایم و می‌آییم درست می‌کنیم. آمدند و چاه را تعمیر کردند و باز هم صورت حساب نمی‌دادند. به بنگاه آنها مراجعه کردیم. معلوم شد خود جمشید فوت شده و بچه‌هایش متصدی بنگاه هستند. یکی از پسرانش که مدیر عامل بنگاه بود، ملاقاتی با من گذاشت و پرونده را آورد و گفت پدر ما نوشته است که این چاه را ما برای آقای بروجردی و مسجد اعظم زدیم. تا وقتی این بنگاه هست و شما بچه‌ها هستید، هر کاری این چاه داره بدون دریافت پول موظفید انجام دهید و این وصیت من به شما است.

  • ع ش