چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

آخرین مطالب

حکایت مردی که...

دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۰۰ ب.ظ

روزی  امیر المؤمنین علی علیه السلام  مردی از اهل یمن را دید  که بر شتر خود بار سنگینی را حمل می کند.از او پرسید:

- از کجا می آیی ؟

- از یمن.

- در اینجا به دنبال چه هستی و این جنازه کیست ؟

- پیکر پدرم است و او را آورده ام تا در این زمین به خاک بسپارم.

- چرا او را در یمن  دفن نکردی ؟

- وصیت کرد که  چون بمیرد او را برای دفن به اینجا بیاورم.

- نپرسیدی چرا ؟

- پرسیدم،در جوابم گفت: در آن خاک مردی دفن خواهد شد که خدای تعالی در روز قیامت افراد زیادی را( به اندازه دو قبیله بزرگ ربیعه و مضر) می بخشد و روانه بهشت می سازد.

مردی با مناقب فراوان که کتابها گنجایش وصفش را ندارند. هم او که بهترین مردم بعد از پیامبر (صلی الله علیه وآله) است و الگویی برای الگوپذیران.

-  آن مرد را می شناسی؟

- نه.

- آن مرد من هستم .

در این هنگام مرد  بر پای امام افتاد و آن را بوسید و گریه کرد.

امام او را بلند کرد و گفت: چون که پدرت این وصیت را کرده است و  از راه دوری آمده ای من خود نماز و دفن او ر ابر عهده می گیرم .

مرد گفت: خوشا به حال پدرم ...

سپس امام از او پرسید: پدرت در زندگی اش چه می کرد؟

پاسخ داد: ای امیر مؤمنان به خداوند قسم که همیشه تو را  به یاد می آورد...


  • ع ش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی