چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

گپ و گفتی با شهید چمران

چهارشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۳۶ ق.ظ

به نام خدا

 

«گفت و گو با شهید دکتر مصطفی چمران»

بیژن شهرامی

در عهد خردسالی روزی مادرم چادر سر کرد و مرا که در تب می سوختم به درمانگاه نزدیک خانه مان برد که نام شهید دکتر چمران را بر خود داشت.

ترس از آمپول بیشتر از سرماخوردگی آزارم می داد اما مهربانی پزشک که مثل فرشته ای دوست داشتنی مرا تحویل گرفت مثل آبی بود که بر آتش ترسم ریخته شد.

وقتی به خانه برگشتم به پدرم گفتم دکتر چمران خیلی مهربان است برایم آمپول ننوشت!

سال ها از آن روز می گذرد و من حالا به گفت و گویی می اندیشم که اگر از همرزمان شهید بودم می توانستم با او داشته باشم:

  • راستی شما اگر طبیب بودید مثل آن پزشک،بچه ها را تحویل می گرفتید؟

  • چرا که نه.

  • اما...

  • (با خنده)اما شنیده ای که من نوجوانی را برای ساعتی در انباری مدرسه زندانی کرده ام؟

  • نه می خواستم چیز دیگری بگویم ولی حالا می خواهم بدانم ماجرا از چه قرار بوده؟

  • زمانی که لبنان بودم مدیریت مدرسه ای فنی- حرفه ای را بر عهده داشتم.روزی یکی از دانش آموزان با اسلحه ای که مخفیانه به مدرسه آورده بود به قصد شوخی تیراندازی کرد و من گفتم او را به انباری ببرند تا در خلوت آنجا کمی به کار خطرناکش فکر کند.[1]

  • مگر شما لبنان هم بوده اید؟

  • بله،به دعوت رهبر شیعیان لبنان[2] به آن کشور رفتم.او از دوستانش در تهران خواسته بود مهندسی را برای اداره مدرسه فنی-حرفه ای شهر صور معرفی کنند و آنها هم مرا پیشنهاد دادند.

  • اما شما آن زمان موقعیت خوبی در آمریکا داشتید و با مدرک دکترای فیزیک پلاسما و گداخت هسته ای از دانشگاه برکلی می توانستید زندگی آرامی داشته باشید.

  • به قول شاعر[3]"ما زنده به آنیم که آرام نگیریم،موجیم که آسودگی ما عدم ماست."

  • حتماً خاطرات زیادی از آن آموزشگاه دارید؟

  • بله،من پسرها را پیرو حسین(ع) و دخترها را پیرو فاطمه(س) صدا می زدم و آنها را مثل بچه های خودم دوست داشتم.گاهی اوقات شب عید فطر و مانند آن قید رفت و آمدهای خانوادگی را می زدم تا آنهایی که یتیم بودند و شب عید را در مدرسه می ماندند احساس تنهایی نکنند.بعضی وقت ها نیز همه دانش آموزان را بسیج می کردم تا دسته جمعی گوشه و کنار شهر را تمیز کنیم.این طوری هم محیط زیست شان پاکیزه می شد و هم غرورمان می ریخت.

  • شما در لبنان فعالیت های دیگری هم داشتید؟

  • این کشور مورد تاخت و تاز رژیم صهیونیستی قرار داشت و لازم بود شهروندانش برای ایستادگی مقابل دشمن بسیج و در قالب گروه های مقاومت سازماندهی شوند.

  • مدت زیادی را در لبنان ماندید؟

  • بله در آنجا ازدواج هم کردم.

  • با چه کسی؟

  • با بانویی با ایمان از شیعیان لبنان.

  • چه طور با ایشان آشنا شدید؟

  • یکی از نقاشی هایم را -که در تقویم چاپ شده بود- دیده و پسندیده بود.

  • مگر شما اهل نقاشی کشیدن هم بوده اید!؟

  • گاهی وقت ها نقاشی هم می کشیدم.

  • راستی شما فرزندی به نام "جمال" دارید؟

  • از کجا فهمیدی؟

  • چون به شما "ابوجمال"(پدر جمال) هم گفته اند.

  • بله من فرزندی به نام جمال داشتم که در نوجوانی عمرش را به شما داد.

  • او را خیلی دوست داشتید؟

  • بله،مگر نامه ام را به او نخوانده ای؟

  • کدام نامه؟

  • این را:" ای فرزندم!‌ در این دنیا نتوانستم به تو کمکی کنم.اما آن‌جا در آسمان‌ها، لحظه‌ای از تو جدا نخواهم شد و دیگر قدرتی نیست که همبستگی ما را از هم بگسلد.فرزندم با تو خواهم بود و از تو جدا نمی‌شوم..."

  • چه طور شد که به ایران برگشتید؟

  • با پیروزی انقلاب اسلامی برای دیداری دوباره با امام خمینی(ره) به کشورم برگشتم و بنا به توصیه ایشان در ایران ماندم.

  • حتماً با شروع جنگ هم راهی جبهه ها شدید.

  • بله البته قبل از آن به استان کردستان رفتم تا مردم را در سرکوب اشراری که  قصد تجزیه ایران را داشتند یاری کنم.

  • در فیلم "چ مثل چمران" از شهر پاوه اسم برده می شد،شما به آنجا رفته بودید؟

  • بله،پاوه یکی از شهرهای کردنشین میهن عزیزمان است که مردمش در سرکوب دشمنان داخلی و خارجی سنگ تمام گذاشتند.

  • بعد از آن بود که راهی جبهه ها شدید؟

  • ابتدا به عنوان وزیر دفاع و مدتی هم در جایگاه نمایندگی مجلس خدمت کردم و با شروع تهاجم صدامیان راهی جبهه شدم.

  • راستی داستان "فلانی سگه" چه بوده است؟

  • مگر خودت نمی دانی؟

  • چرا اما دوست دارم آن را از زبان خودتان بشنوم.

  • روزی در مسیر بوستان کوهسنگی مشهد به مردی معروف به "فلانی سگه"برخوردم که اهل دعوا و بزن بزن بود.به او گفتم:اگر مردی بیا با هم به جبهه برویم.به رگ غیرتش برخورد و قبول کرد.با هم به جبهه رفتیم.یک روز داخل سنگرم آمد و شروع کرد به دشنام دادن!توجهی که نکردم گفت:آهای کچل با تو هستم!خنده ام گرفت و گفتم چه شده عزیزم؟گفت:می خواهم برم سیگار بخرم اجازه نمی دهند.به دژبان گفتم برایش سیگار تهیه کند.

    از رفتارم جا خورد.انتظار داشت رفتار بدش را با رفتاری مشابه جواب بدهم.اما وقتی دید احترامش را دارم یک مرتبه زیر و رو شد،عوض شد،گریه اش گرفت،اولین نمازش را خواند و بعد هم شهید شد...

  • در جایی خواندنم با خودتان عهد کرده بودید تا دشمن در خاک ایران حضور دارد جبهه را ترک نکنید.

  • بله،اما یک بار این عهدم را شکستم!

  • چرا؟

  • یک روز حاج احمد آقا زنگ زدند و فرمودند امام خمینی(ره) دلش می خواهد شما را ببیند.من هم گفتم:از او به یک اشارت،از ما به سر دویدن.

  • در همان کتاب نوشته شده بود بیشتر اوقات در محاصره دشمن بوده اید؟

  • این دشمن نبود که ما را محاصره می کرد!

  • متوجه منظورتان نمی شوم.

  • در قالب جنگ نامنظم و چریکی،گاه به مرکز تجمع دشمن رخنه می کردیم بعد هم به بهانه شکستن محاصره آن ها را تار و مار می کردیم.راستش را بخواهی ما این کار را در سال های دور و در بازی های کودکانه مان آموخته بودیم.

  • چه خوب،راستی در کودکی درستان هم خوب بود؟

  • بد نبود، بعد از مدرسه سعی می کردم هم کلاسی هایم را نزدیک مسجد محل جمع کنم و به آنها ریاضی یاد بدهم.

  • شما در دبیرستان البرز هم درس خوانده اید؟

  • بله،مدیر دبستانی که در آنجا درس می خواندم مرا به آموزشگاه "البرز" که سطح علمی فوق العاده ای داشت معرفی کرد.اول برای ثبت نام شهریه خواستند که خانواده ام توان پرداختش را نداشت بعد چند تا سؤال خیلی سخت پرسیدند تا اگر توان جواب دادن به آنها را داشتم مجانی اسم نویسی ام کنند.

  • به آنها جواب درست دادید؟

  • بله و همین باعث شد مرا به محصلی قبول کنند.

  • دیپلمتان را از آنجا گرفتید؟

  • بله،بعد هم به دانشکده فنی رفتم و در رشته الکترونیک ادامه تحصیل دادم.

  • حتماً همیشه بیست می گرفته اید؟

  • یک بار هیجده شدم!

  • امتحان سخت بود؟

  • نه،یکی از استادان گیر داده بود همه کراوات بزنیم.من زیر بار نرفتم و به رسم تنبیه دو نمره را از برگه ام کم کردند!

  • چه طور شد به آمریکا رفتید؟

  • به عنوان شاگرد اول دبیرستان با خرج وزارت علوم به آمریکا رفتم.

  • در آنجا فعالیت انقلابی داشتید؟

  • بله.

  • نمی ترسیدید خرج تحصیلتان را نپردازند.

  • اتفاقاً خیلی زود پرداخت هزینه تحصیلم را قطع کردند.

  • مجبور نشدید به ایران برگردید؟

  • اگر برمی گشتم که حسابم با ساواک بود.ماندم،هم کار کردم و هم درس خواندم.

  • در کنار کار و درس و فعالیت های انقلابی فعالیت دیگری هم داشتید؟

  • گاهی قلم به دست می گرفتم و مطلب می نوشتم.

  • می شود نمونه ای از آن را برایم بخوانید؟

  • با کمال میل:خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوه ها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم...

    دوست دارم پرسش های بیشتری را از دکتر بپرسم اما چه می شود کرد که هر آغازی را پایانی است،حتی مصاحبه با شهیدی سرافراز مثل دکتر مصطفی چمران.

     

    منبع:کیهان بچه ها



[1] - راوی: خانم طاهره توکلیان، همسر شهید محسن الله داد، از همراهان دکتر مصطفی چمران در لبنان.

[2] - امام موسی صدر

[3] - کلیم کاشانی


  • ع ش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی