چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

پند شبلی

سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۷:۲۵ ب.ظ

🌻💰شبلی از بازار بغداد رد می‌شد که پیرمردی را دید با کارگرِ باربری بر سر یک درهم جنگ می‌کند و با شلاق بدهی خود را از او می‌خواهد. جمعی آن صحنه را نگاه می‌کردند.
🔅شبلی شلاق از دست پیرمرد گرفت و بدهی جوان را در دست کارگر گذاشت.
گفت: ای پیرمرد، بر خود چقدر عمر می‌بینی که چنین در سن پیری به دنبال درهم و دیناری؟!
🍀 به خدا قسم من میترسم ذکر ‌«لااله الا الله» را بر زبان بیاورم و نمی‌گویم. چون‌ ترس دارم لا اله را بگویم و بقیه را اجل امان ندهد بر زبان آورم و کافر بمیرم. من به اندازه فاصله لا اله تا الا الله گفتن که چشم برهم‌زدنی زمان لازم دارد بر خود عمری نمی‌بینم.
⭕️ در این بین، جوانی چون این سخن شنید بی‌هوش شد و افتاد و جان داد.
🌟💥شبلی گفت: ای پیرمرد برو و در کسب دنیای خود مشغول باش، آن کس که پند مرا باید می‌گرفت، گرفت.

  • ع ش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی