چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

حکایتی از شیخ الرئیس ابو علی سینا

پنجشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۰۲ ب.ظ

روزی مردی خدمت شیخ رسید و از فلان بیماری ناشناخته اش گفت.شیخ هر چه اندیشید معالجتی بهر وی نیافت لذا سر به زیر افکند و فرمود:برو و هر چه میل داری بخور.(کنایه از ناعلاج بودن بیماری)

مرد بیرون رفت و شیخ او را ندید تا چندی بعد ،قبراق و سرحال! با تعجب او را نزد خود خواند و فرمود:چه خوردی که اثری از بیماری در تو نمی بینم!؟

مرد گفت:بعد از خوردن مقداری ملخ پخته احساس کردم مرضم مرتفع شده است!

شیخ قدری اندیشید و سپس در جست و جوی مرد ملخ فروش برآمد و با یافتن وی جویای محل صید ملخ ها شد تا از گیاهان روییده در آن حوالی درمان آن بیماری را کشف نماید.

  • ع ش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی