چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

پاسخ به خلیفه

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۹ ب.ظ

📖 وقار و متانت امام جواد (علیه السلام)

گویند پس از شهادت امام رضا (علیه السلام)، چون مردم نام مأمون را بر زبان مى ‏آوردند، او را سرزنش و ملامت مى‏ کردند.
مأمون خواست که خود را از آن جرم و گناه تبرئه کند، به این جهت از سفر خراسان به بغداد آمد.
نامه ‏اى براى امام جواد (علیه السلام) نوشت و با اکرام و اعزاز (احترام)، او را خواست.
امام به بغداد آمد.
مأمون پیش از آنکه وى را ببیند، به شکار رفت.

در بین راه، به گروهى از کودکان رسید که در میان راه ایستاده بودند.
امام جواد (علیه السلام) هم در آنجا ایستاده بود.
چون کودکان، کبکبه (جاه و جلال) مأمون را دیدند پراکنده شدند.
امام از جایگاه خود حرکت نکرد، با نهایت آرامش و وقار در جاى خود ایستاد تا آنکه مأمون به نزدیک او رسید.
از دیدار کودک در شگفت گشت، عنان (دهانه) اسب بر کشید و پرسید چرا مانند کودکان دیگر از سر راه دور نشدید و از جاى خود حرکتى نکردید؟
در پاسخ فرمود اى خلیفه، راه تنگ نبود که بر تو گشاد گردانم و جرم‏ و خطایى نداشتم که از تو بگریزم، گمان ندارم که بى‏ جرم کسى را مجازات کنید.

مأمون از شنیدن این سخنان بیشتر شگفت ‏زده شد.
از دیدار حسن و جمال او مجذوب او شده، پرسید اى کودک، چه نام دارى؟
حضرت فرمود محمد نام دارم.
گفت پسر کیستى؟
فرمود فرزند على بن موسى الرضا (علیهما السلام).
مأمون چون نسبش را شنید، تعجبش از بین رفت و از شنیدن نام آن امام که شهیدش کرده بود شرمسار گردید.
درود و رحمت به روان پاک او فرستاد و رفت.


📚 منبع: بحارالانوار، جلد ۵، صفحه ۹۱

  • ع ش

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی