چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

همه به شما....

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۵ ب.ظ

همه به شما می گویند:
سال خوبی داشته باشید
ولی بهتر است گفته شود:
" سال خوبی را برای خودتان خلق کنید "
به فکر آمدن روزهای خوب نباشید!
آنها نخواهند آمد …
به فکر ساختن باشید…
روزهای خوب را باید ساخت
آرزو می کنم
بهترین معمار سال جدید باشید...

  • ع ش

همه به شما می گویند...

دوشنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۴۴ ب.ظ

همه به شما می گویند:
سال خوبی داشته باشید
ولی بهتر است گفته شود:
" سال خوبی را برای خودتان خلق کنید "
به فکر آمدن روزهای خوب نباشید!
آنها نخواهند آمد …
به فکر ساختن باشید…
روزهای خوب را باید ساخت
آرزو می کنم
بهترین معمار سال جدید باشید...

  • ع ش

سدیر می گوید...

يكشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۲ ب.ظ

***سدیر یکى از شاگردان امام باقر علیه السلام بود. او مى گوید: امام باقر علیه السلام به من فرمود: اى سدیر آیا روزانه یک برده آزاد مى کنى ؟
عرض کردم : نه .

امام علیه السلام فرمود: در هر ماه چطور؟
عرض کردم : نه .

حضرت فرمود: درهر سال چطور؟
عرض کردم : نه .

امام علیه السلام گفت : سبحان اللّه ، آیا دست یکى از شیعیان ما را مى گیرى و به خانه ببرى و به او غذا دهى تا سیر شود؟ به خدا سوگند این کار بهتر از آزاد کردن برده اى است که از فرزندان حضرت اسماعیل باشد.

  • ع ش

گرگ متفاوت

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ب.ظ

دکتر الهی قمشه ای به نقل از پیرمردی که‌ شغلش ‌دامداری‌ بود‌، نقل‌ میکرد:

گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهار توله داشت و اوائل کار به طور مخفیانه مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش میرسید ، چون ‌آسیبی ‌به‌ گوسفندان‌ نمیرساند‌ وبخاطر ترحم‌ به‌ این ‌حیوان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ و‌ بچه‌هایش‌، او را بیرون ‌نکردیم‌، ولی ‌کاملا ا‌و را زیر نظر‌ داشتم‌.

این‌ ماده‌ گرگ ‌به ‌شکار میرفت‌ و هر بار مرغی‌، خرگوشی ‌، بره‌ای شکار میکرد و برای ‌مصرف ‌خود و بچه‌هایش ‌می آورد‌.
اما با اینکه ‌رفت ‌آمد ‌او از آغل‌ گوسفندان ‌بود، هرگز متعرض‌ گوسفندان ‌ما نمیشد‌.

ما دقیقا آمار گوسفندان ‌و‌بره های‌ آنها ‌را داشتیم‌ وکاملا" مواظب‌ بودیم‌، بچه‌ها تقریبا‌ بزرگ ‌شده‌‌‌‌ بودند.
یک‌بار و در غیاب ‌ماده ‌گرگ ‌که ‌برای ‌شکار رفته‌ بود، بچه‌های ‌او‌‌ یکی ‌از ‌بره‌ها را کشتند!

🔹ما صبرکردیم، ببینیم ‌چه ‌اتفاقی‌ خواهد افتاد‌؛ وقتی ‌ماده ‌گرگ ‌برگشت ‌و این ‌منظره ‌را دید، به ‌بچه‌هایش ‌حمله‌ور شد؛ آنها ‌را گاز می گرفت و میزد ‌و بچه‌ها ‌سر و صدا و جیغ ‌میکشیدند ‌و پس ‌از آن ‌نیز ‌همان‌ روز ‌آنها را برداشت‌‌ و از ‌آغل ‌ما رفت‌.

🔸روز بعد، با کمال ‌تعجب ‌دیدیم، گرگ، یک ‌بره‌ ای شکار کرده و آن‌ را نکشته ‌و زنده ‌آن‌ را از دیوار‌ آغل ‌گوسفندان ‌انداخت ‌رفت‌.»

🔹این ‌یک ‌گرگ ‌است‌ و با سه‌ خصلت‌:
درندگی
وحشی‌بودن‌
و حیوانیت
‌شناخته‌میشود‌
اما میفهمد، هرگاه ‌داخل ‌زندگی ‌کسی‌ شد و کسی ‌به ‌او ‌پناه‌ داد و احسان‌کرد به‌ او خیانت ‌نکند ‌و اگر‌ ضرری‌ به ‌او زد ‌جبران نماید
هر ذاتی رو میشه درست کرد،جز ذات خراب....!!

دکتر الهی قمشه ای

  • ع ش

شبی سه مجتهد...

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ

📘شبی سه مجتهد معروف٬ در خانه‌ای مهمان شدند. صاحب خانه منتظر بود آنان نماز شب برخیزند که دید هیچ‌یک برنخواستند.

🔸صبح از یکی سوال کرد، مجتهد مگر نماز شب نمی‌خواند؟ چرا به دیگران فقط توصیه می‌کنید؟

🔷🔸🔷 مجتهد تبسمی کرد و گفت: «یکی از دوستان ما مریض بود برای نماز شب نمی‌توانست بیدار شود تیمم کرد و در بستر خواند. ما اگر بیدار شده و می‌خواندیم، تو گمان می‌کردی او نماز شب نخوانده است. پس برای حفظ آبروی او ما هم در بستر خود تیمم کرده و نماز شب خواندی

  • ع ش

روز زن مبارک باد...

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

به گفته خمینی بت شکن

تولد فاطمه(س) شد روز زن


  • ع ش

حکایت دزدی که....

جمعه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ

#حکایت


 عارفی می گوید:که روزی دزدان قافله ما را غارت کردند،پس نشستند ومشغول طعام خوردن شدند.

یکی از ان ها را دیدم که چیزی نمی خورد به اوگفتم که چرا با آنه در غذا خوردن شریک نمی شوی؟ گفت :من امروز روزه ام،

گفتم : دزدی وروزه گرفتن عجب است.

گفت :ای مرد!این راه،راه صلح است که با خدای خود واگذاشته ام،شاید روزی سبب شود وبا او آشنا شدم.

آن عارف می گویدکسال دیگر او را در مسجد الحرام دیدم که طواف می کند وآثار توبه از وی مشاهده کردم؛رو به من کرد وگفت:

دیدی که آن روزه چگونه مرا با خدا آشنا کرد.

  • ع ش

حکایتی از آیت الله بروجردی(ره)

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۰۷ ب.ظ

می گویند روزی  جمعی از بازاریان تهران به محضر آیت الله العظمی بروجردی رسیدند .

ایشان فرمودند ؛ مراقب باشید این روستایی ها و شهرستانی ها کلاه سرتان نگذارند.
صدای خنده حضار بلند شد و خوشمزه ای فریاد زد آقا چه می فرمایید همین دیروز یکی شان آمده بود جنس ( مثلا) ۵۰ تومنی را ۲۰۰ تومن به او فروختم.
آقا فرمود؛ بله او با صفا و صداقت خود آمد اما دین تو را با خود برد کلاه سرت رفت ، حواست نیست.

راستی در میان فتنه های اجتماعی ، مکاره بازار شایعات ، داغی دعواهای سیاسی و صنفی و قومی ما کجای کاریم؟

  • ع ش

بلیت لطفاً

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۸:۳۷ ب.ظ

بلیط لطفا!!!

سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند. در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند. یکی از حسابدارها می پرسد:

«چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند. حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند، اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند. اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود. او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود. رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند که ایده خیلی زیرکانه ای است.

به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند. آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند. اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند. یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟» یکی از مهندس ها پاسخ می دهد:
«ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند، سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می چپند. قطار حرکت می کند.

اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی ای که حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید: «بلیت لطفا…!»

  • ع ش