چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

۹ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

شوخی با مسئولین

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۴۳ ب.ظ

شوخی با مسئولین                                                                                                                                                                                                                                                                                               یه اتوبوس که مسافرینش همه از مسئولین  بودند چپ کرد !
وقتی پلیس رسید دید یه کشاورز ساده دل همشونو خاک کرده !
وقتى ازش پرسیدن که مطمئنی همشون  مرده بودن یا نه ؟
 گفت : والا بعضیاشون میگفتن که زنده هستن ،
 ولی کی  حرف مسئولینو باور میکنه!

  • ع ش

خدا گفت...

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۴۲ ب.ظ

خدا گفت: زمین سرد است
چه کسی میتواند زمین را گرم کند؟
زن گفت: من میتوانم، خدا شعله به او داد
زن شعله را در قلبش گذاشت، قلبش آتش گرفت
خداوند لبخند زد، زن پر از نور شد، زن زیبا شد
خدا گفت: زن شعله را خرج کن
زن عاشق شد، زن مادر شد، زن مهر شد، زن ماه شد....
در تمام این سالها خدا سوختن زن را تماشا کرد
خدا گفت: اگر زن نبود زمین من همیشه سرد بود..

  • ع ش

یادی از یک معلم قرآن

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۲۵ ب.ظ

شاعر «صد دانه یاقوت» معلم قرآنی خود را یک لحاف‌دوز معرفی کرد و گفت: «دوخته‌چیان» انسان پر‌حوصله‌ای بود؛ تأثیری که وی در حوزه‌ اخلاق روی ما گذاشت، بسیار زیاد بود و مهمتر آنکه ما فهمیدیم می‌شود لحاف‌دوز بود و معلم قرآن.

  • ع ش

ادیسون و نامه ای که...

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۵۷ ب.ظ

ادیسون به خانه بازگشت یادداشتی به مادرش داد، گفت :
این را آموزگارم داد گفت فقط مادرت بخواند، مادر در حالی که اشک در چشمان داشت برای کودکش خواند:
"فرزند شما یک نابغه است و این مدرسه برای او کوچک است آموزش او را خود بر عهده بگیرید"
 
سالها گذشت مادرش درگذشت. روزی ادیسون که اکنون بزرگترین مخترع قرن بود در گنجه خانه خاطراتش را مرور میکرد برگه ای در میان شکاف دیوار او را کنجکاو کرد آن را در آورده و خواند، نوشته بود:کودک شما کودن است از فردا او را به مدرسه راه نمی دهیم. ادیسون ساعتها گریست و در خاطراتش نوشت:

"توماس ادیسون کودک کودنی بود که توسط یک مادر قهرمان نابغه شد."

  • ع ش

عید غدیر مبارک باد...

جمعه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۴۱ ب.ظ

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی


  • ع ش

خاطره ای زیبا از محمدحسین طباطبایی

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۹:۳۰ ب.ظ

می‌خواهم خاطره‌ای را نقل کنم که مرتبط با بحثمان هم باشد. به خاطر دارم که یکی دو سال بعد از برنامه‌هایی که در مکه و ایام حج در سال 1376 داشتیم، آن‌جا برای خانواده وزیر کشور عربستان هم برنامه اجرا کردیم و بعد هم برگشتیم. خوب این اجرای برنامه ما، بین خانواده سلطنتی عربستان خیلی پیچیده بود و بین خانواده‌های خودشان نقل می‌شد که مثلاً این بچه آمده و برنامه اجرا ‌کرد و این طور قرآن می‌خواند و... به این صورت افراد دیگر و خانواده سایر مقامات عربستان هم مطلع شده بودند. به هر حال دو سال بعد از آن تهران، پیش سفیر آن زمان ایران در عربستان بودیم، ایشان می‌گفت که یکی از مقامات عربستان، پسر امیر عبدالله، معروف به امیر ترکی، با چند نفر هیئت همراه آمدند کاخ نیاوران و گفتند: «می‌خواهیم با آقای طباطبایی هم یک دیداری داشته باشیم». البته به‌صورت رسمی نیامده بودند، ما رفتیم آن‌جا و تقریباً ساعت‌های نه و نیم، ‌ده شب بود، نشستیم و ایشان کمی صحبت کرد و بالاخره گفت: "ما وصف شما را که آمدید در کاخ سلطنتی و آن‌جا برنامه‌هایی را داشتید شنیدیم. حالا آمده‌ایم خودمان از نزدیک ببینیم". به او گفتند: "ایشان حافظ قرآن هستند از هر جای قرآن که دوست دارید، می‌توانید سؤال کنید". امیر به مبل‌ لم داده بود؛ البته با یک تکبر خاصی و گفت:«نه، من سؤال حفظ از ایشان ندارم». گفتند: «چه سؤالی از ایشان دارید؟» گفت: «برای من شعر بخوان». گفتند: «ایشان معروف نیست که شعر حفظ کرده باشند. ایشان حافظ قرآن هستند». اصرار کردند که نه شعر بخواند، حالا به‌لطف خداوند؛ چون زبان عربی را کار می‌کردیم، بسیاری از شعرهای عربی را که در مدح اهل‌بیت علیهم‌ السلام بود و بعضی از اشعاری که خود اهل‌بیت علیهم‌ السلام سرودند، این‌ها را حفظ کرده بودیم. خدا لطف کرد بین تمامی اشعاری که حفظ کرده بودم، یک شعر خیلی مناسب را انتخاب کردم، همان شعر معروف امام هادی علیه السلام را که در مجلس متوکل، خوانده بودند، در وصف پادشاهان که بالاخره آخر و عاقبت تمام خوشی‌هایی که این‌ها داشتند چه می‌شود؛ خیلی با جزئیات آنجا گفته می‌شود که خیلی جالب است. شعر نزدیک یک صفحه است و من هم همه‌اش را حفظ بودم و خیلی شمرده شمرده از ابتدای آن شروع کردم به خواندن و نگفتم که شعر از کیست و برای چه‌کسی خوانده است. شروع کردم به خواندن خیلی شمرده شمرده و با همان شیوه‌ای که خودم در زمان بچگی داشتم، خیلی احساسی می‌خواندم، بعد دیدم که یواش یواش وقتی به وسط‌های شعر رسیدم، هر چه بیشتر می‌گذرد، این شخص خودش را بیشتر جمع و جور می‌کند، اول خیلی متکبرانه نشسته بود؛ اما از اواسط شعر به بعد خودش را جمع کرد، دیدم چشمانش سرخ شده، خیلی متأثر شده تا رسیدم به آخر شعر، دیدم اشک توی چشمانش جمع شده در واقع همه را تطبیق داده بود به خودش؛ بعد هم خیلی تشکر و تقدیر کردند.

  • ع ش

دلیل نامگذاری صفا و مروه

يكشنبه, ۱۲ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ب.ظ

علت و راز نامیدن صفا به نام "صفا" و مروه‏ به اسم "مروه"

بعضی از روایات اشاره دارد که پس از هبوط حضرت آدم و حوا از بهشت به زمین، هر دو در مکه فرود آمدند. حضرت آدم بر کوه صفا و حضرت حوا بر کوه مروه فرود آمدند. همچنین نقل شده است که امام حسین(ع) در این باره فرمودند: "صفا را به این خاطر صفا خوانده‏‌اند که" مصطفی "و برگزیده شده، حضرت آدم بود که بر کوه صفا هبوط کرد لذا از اسم آدم (یعنی از کلمه مصطفی) نامی و اسمی برای کوه اتخاذ شد و دلیل بر این که آدم مصطفی است آیه شریفه می‌باشد که فرمود:" إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ‏ (خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید)". همچنین چون حوّا بر کوه مروه فرود آمد این کوه را به این نام خواندند زیرا مرأه یعنی (زن) که حوّا باشد بر آن فرد آمد و از آن پس برای این کوه نامی از اسم مرأه اتخاذ گردید. مرحوم علامه طباطبایی نیز در جلد اول تفسیر المیزان صفحه 39 همین مطلب را عنوان کرده است.

  • ع ش

لباس

يكشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ


  • ع ش

حکایت آن بانوی...

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۰۴ ب.ظ

تو شلوغیِ اربعین دیدم زنی با عبای عربی روبروی حرم سیدالشهدا با لهجه و کلام عربی با ارباب سخن میگوید.
عربی م را می‌فهمیدم؛
زنِ عرب می‌گفت:
 آبرویم را نبر،
به سختی اذن زیارت از شوهرم گرفته ام...
بچه هایم را گم کرده‌ام ...
اگر با بچه ها به خانه برنگردم شوهرم مرا میکشد...

گریه می کرد و با سوزِ نجوایش اطرافیان هم گریه می‌کردند

کم کم لحن صحبتش تند شد:

توخودت دختر داشتی...
جان سه ساله ات کاری بکن...
چند ساعت است گم کرده‌ام بچه‌هایم را.

🌹 کمی به من برخورد که چرا این‌طور دارد با امام حسین(ع) حرف می‌زند.

ناگهان دو کودک از پشت سر عبایش را گرفتند...
یُمّا یُمّا می‌کردند...
زن متعجب شد...

🌹 با خود گفتم لابد باید الان از ارباب تشکر کند..
بچه هایش را به او دادند، اما بی خیالِ از بچه های تازه پیداشده دوباره روبرویِ حرم ایستاد..

🌹 شدت گریه اش بیشتر شد!!
همه تعجب کرده بودیم!
رفتم جلو
.. : خانم چرا هنوز گریه میکنی؟
خدا را شاکر باش!

🌹 زن با گریه ی عجیبی گفت:
 من از صاحب این حرم بچه هایِ لالم را که لال مادرزاد بودند خواسته ام، اما نه تنها بچه هایم را دادند، بلکه شفای بچه هایم را هم امضا کردند

  • ع ش