چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

۲۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

سال نو مبارک

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ب.ظ


  • ع ش

حکایت گنجعلیخان

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۲۹ ق.ظ

 گنجعلی خان شخصی درستکار بود که در زمان شاه عباس سی سال در کرمان حکومت کرد و عمارات وی هنوز هم درکرمان برجاست (از جمله حمام گنجعلی خان که تصویرش را هم اکنون پیش رو دارید). روایت است زمانی بدخواهان نزد شاه عباس از گنجعلی خان بدگویی کردند که مردی ستمکار و نادرست است و با رعایا بدرفتاری می کند.

شاه چون گنجعلی خان را از دیرباز می شناخت، این گفته را نپذیرفت اما برای اینکه حقیقت امر را در یابد، بی خبر و تنها از اصفهان به یزد و از آنجا به کرمان رفت. در روز ورود شاه، اتفاقاً گنجعلی خان با گروهی از مردم به سر آسیایی می رفت. شاه خود را در آن گروه افکند و به تحقیق احوال حاکم مشغول شد. پس از آن سه شبانه روز نیز در یکی از کاروانسراهای کرمان بطور ناشناس به سر برد و از هر طبقه و گروهی در باب رفتار و اخلاق حکمران پرسش کرد و در نهایت بر او ثابت شد که بر خلاف گفته ی بدگویان گنجعلی خان بسیار عادل و مهربان و درستکار است.

بعد از آن عزم بازگشت کرد. از کرمان بیرون آمد ولی ناگهان برف و بوران سختی در گرفت و ناچار شد در محل «باغین» ( پنج فرسنگی کرمان آن روز) توقف کند. در آنجا از شیخ حسین نامی خواهش کرد که آن شب او را در خانه ی خود، چون میهمانی بپذیرد. شیخ خواهش او را به مهر پذیرفت. او را به خانه ی خود برد. اسبش را در طویله جای داد و شام هم برایش خروس پلو تدارک دید. بامداد فردا شاه هنگام حرکت گفت: « کاغذی نوشته ام و زیر فرش گذاشته ام. آن را به صاحبش برسان.» شیخ حسین پس از رفتن او، نامه را پیدا کرد و خواند. مضمون نامه چنین بود: « گنجعلی خان، جمعی از حرکات و رفتار تو بد می گفتند. خواستم شخصاً تحقیق کنم. به همین جهت به کرمان آمدم و همان روزی که تو با جمعی بر سر آسیا می رفتی، به این شهر رسیدم. با جمعیت به سر آسیا آمدم. سه شب در فلان کاروانسرا ماندم و بر من یقین شد که آنچه درباره ی تو گفتند، دروغ و خطا بوده است. اینک به اصفهان برمی گردم که بدخواهان و دروغگویانت را مجازات کنم. روز مراجعتم هوا بد بود. در باغین خانه ی شیخ حسین ماندم. میهمان نوازی کرد و برای من خروس پلو پخت. سه دانگ از قریه ی باغین را که تمامش خالصه ی دیوان است، به او بخشیدم، به تصرفش بدهید.»شیخ حسین پس از خواندن دست خط شاه که مهر و امضای او را داشت، متحیر شد، و به شتاب آن را نزد گنجعلی خان برد.

گنجعلی خان به محض رؤیت دستخط شاه آن را چندین بار بوسید و بر سر و چشمش گذاشت و بی درنگ از دنبال او به طرف اصفهان حرکت کرد. در راه اصفهان چون به شاه رسید، از اسب به زیر جست، پای شاه را بوسید و التماس کرد که به کرمان بازگردد. ولی شاه نپذیرفت و در جوابش گفت: « کرمان ِ شاه همین جاست. در همین نقطه کاروان سرای بزرگی بساز و نام آن را کرمان شاه بگذار.»

  • ع ش

نامه جالب

دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۰:۰۸ ق.ظ

شخصى دائم به مرحوم مدرس مراجعه و اصرار مى نموده که ایشان سفارش کنند که فرماندار یکى از شهرستانها  شود این مراجعه و اصرار آن قدر ادامه داشت که بالاخره روى تکه کاغذى مى نویسد: وزیر کشور، حامل نامه از مزاحمین من و همکار شماست یکی از گردنه ها را هم بایشان واگذار کنید!


  • ع ش

من نفیسه هستم...

جمعه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۱۶ ب.ظ


من نفیسه هستم

بیژن شهرامی

بچه های عزیز سلام،من نفیسه[1] هستم از نوادگان حضرت فاطمه سلام الله علیها که سالها در کشور مصر[2] زندگی کرده ام و به خاطر نسبت داشتن با اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و توفیق حفظ کل قرآن کریم مورد محبت و توجه مردم قرار داشته ام.

بله من از نسل امام مجتبی علیه السلام و از نوادگان بانو فاطمه سلام الله علیها هستم ،او که پاره تن و نور چشم پیغمبر صلی الله علیه و آله بود و سوره ای از قرآن در شأن حضرتش نازل شده است.[3]

حضرت فاطمه در مکه متولد شد آن هم در خانه ای که محل آمد و شد جبرئیل امین بود و در شبی که چهاربانوی بهشتی به امر خدا مهمان مادرش خدیجه سلام الله علیها شده بودند.

اگر چه سایه مادر مدت زیادی  بر سرش نبود اما راه و رسم مادر بودن را به خوبی آموخت آن طور که برای پدرش مادری کرد و " ام ابیها" شد.[4]

حضرت فاطمه سلام الله علیها که سرور بانوان جهان است همواره در کنار پدر گرامیش بود حتی در ماجرای مباهله[5] که عده ای از مسیحیان قصد نفرین پیامبر صلی الله علیه و آله را داشتند.البته آن ماجرا سر نگرفت و مسافران نجران با دیدن اعضای درجه یک خانواده در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دانستند حق با اوست و الا عزیزانش را در معرض خطر قرار نمی داد.[6]

حضرت فاطمه سلام الله علیها دوست خدا بود نشان به آن نشان که در سوره انسان همه نعمت های بهشتی یادآوری می شود الا حوریه ها  و این به خاطر آن است که خدا در این سوره به حضرت فاطمه و از خودگذشتگی خود و خانواده گرامیش علیهم السلام اشاره نموده است.[7]جالب آن که حضرت محمد صلی الله علیه و آله نیز می فرماید:«اى فاطمه خداوند از خشم و ناراحتى تو غضبناک و از خشنودى تو خشنود مى‏گردد.»[8]

شاید داستان ایثار حضرت که به نزول آیاتی از سوره انسان انجامید را شنیده باشید:

مدتی بود که امام حسن و امام حسین سلام الله علیهما در سنین خردسالی بیمار شده بودند.حضرت فاطمه و امام علی سلام الله علیهما برای سلامتی شان سه روز روزه نذر کردند و با بهبود حالشان به نذر خود وفا کردند.جالب آن که آنها سه روز پی در پی روزه گرفتند و طی این مدت افطاری خود را به نیازمند و یتیم و اسیر بخشیدند و مورد تحسین خداوند مهربان قرار گرفتند:«و غذایشان را به فقیر و یتیم و اسیر می دهند، با وجود احتیاجی که خود به آن دارند...»[9]

همان طور که پیش از این گفتم سوره کوثر در شأن حضرت فاطمه سلام الله علیها نازل شده است چرا که عاص بن وائل- از سران بت پرست مکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به خاطر نداشتن فرزند پسر " ابتر " نامیده بود و خداوند برای تسلی خاطر حضرت به او یادآور شد که ما به تو خیر فراوان داده ایم، یعنی وجود مبارک حضرت فاطمه سلام الله علیها.[10]

تا یادم نرفته بگویم که قرآن کریم در آیه تطهیر هم به حضرت فاطمه سلام الله علیها و پاکی او و پدر و اهل بیتش علیهم السلام اشاره دارد.[11]جالب این که بعد از نزول این آیه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روزی حضرت فاطمه و همسر و فرزندانش را در زیر کساء خود جمع نمود و فرمود:«خدایا اینها اهل بیت من هستند...»[12]تا همه مردم بفهمند منظور کتاب خدا از اهل بیت پیامبر علیهم السلام چه کسانی هستند.

پایان این چند خط نامه خودم به شما را یادآوری این نکته قرار می دهم که در کتاب خدا آیه ای به نام "مودت" وجود دارد که در آن مزد رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله دوستی اهل بیتش از جمله دخترش فاطمه دانسته شده است:

«ای پیامبر به مردم بگو در ازای پیامبری خود چیزی از شما نمی خواهم الا دوستی خویشانم.»[13]



[1] - نفیسه خاتون عروس امام صادق علیه السلام بود و خانه اش در مدینه رو به روی خانه آن حضرت بود.

[2] - مرقد مطهر نفیسه خاتون در شهر قاهره زیارتگاه شیعه و سنی است.

[3] - سوره کوثر

[4] - اسدالغابه،ج5،ص520.

[5] - آل عمران/61.

[6] - ترجمه تفسیر المیزان،ج3،ص375.

[7] - روح المعانی ج 29 ص 158.

[8] - مستدرک حاکم،ج3،ص154.

[9] - انسان/8.

[10] - تاج العروس،ج6،ص44.

[11] - احزاب/33.

[12] - زیارت کساء

[13] - شوری/23.


  • ع ش

مصاحبه با خانم پروین اعتصامی

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ب.ظ

به نام خداوند جان و خرد

 

گفت و گو با اختر چرخ ادب پروین اعتصامی(ره)

 

بیژن شهرامی

آن چنان محو تماشای گنبد طلایی حرم فاطمه معصومه سلام الله علیها هستم که متوجه خانمی که می خواهد بغل دستم بنشیند - و جا نیست - نمی شوم.به خودم که می آیم مثل فنر از جایم می پرم و به اطرافیانم می گویم:«مهربان تر بنشینید تا این خانم هم بنشیند.»

خانم ها جمع و جورتر می نشینند و او هم سجاده اش را روی گلیم پهن شده در صحن اتابکی[1] می اندازد و می گوید:«چه جمله قشنگی!"مهربان تر بنشینید"این را از کی یاد گرفتی؟»

  • «این را وقتی مهدکودکی بودم از مربی مان خانم رخشنده یاد گرفتم.او بچه ها را دو گروه           می کرد و هر گروهی که می توانست تعداد بیشتری از بچه ها را روی میز و نیمکتش جا بدهد برنده می شد.»

  • «چه جالب،گفتی خانم رخشنده؟من نبودم؟»

  • «مگر شهرت شما هم رخشنده است؟»

  • «نه اسم من رخشنده است شهرتم اعتصامی است.»

  • «اعتصامی؟نکند فامیل خانم پروین اعتصامی هستید.»

  • «شاید باورت نشود من خود پروین اعتصامی هستم.»

  • «شوخی می کنید،شما که گفتید اسمتان رخشنده است.»

  • «بله اسمم در شناسنامه رخشنده است اما معروف به پروینم.»

  • «اگر راست می گویید آرامگاهتان کجاست؟»

  • «همین حجره پشت سر،مگر چند دقیقه پیش سر قبرم نیامدی؟»

  • «بله،اگر راست می گویید یکی از شعرهایتان را برایم بخوانید ببینم.»

  • «حتماً:

    سیر یک روز طعنه زد به پیاز

    که تو مسکین چه قدر بدبویی

    گفت:از عیب خویش بی خبری

    زان ره،از خلق عیب می جویی...

  • «شعر نخود و لوبیا را بخوانید.

  • «معلوم است مشتری شعرهایم هستی:

    نخودی گفت لوبیایی را

    کز چه من گردم این چنین ،تو دراز؟

    گفت:ما هر دو را بباید پخت

    چاره ای نیست با زمانه بساز...

  • «اما...اما شما باید حالا در بهشت باشید.»

  • «مگر اینجا کمتر از بهشت است؟»

  • «نه،ولی...»

  • «ولی ندارد،بگو ببینم با من چگونه آشنا شده ای؟»

  • «در کتاب فارسی مان شعری از شما هست.»

  • «چه خوب،آن را برایم می خوانی؟»

  • «بله،با کمال میل:

    بلبلی از جلوه گل بی قرار

    گشت طربناک به فصل بهار

    در چمن آمد غزلی نغز خواند

    رقص کنان بال و پری برفشاند

    بی خود از این سوی بدان سو پرید

    تا که به شاخ گل سرخ آرمید

    پهلوی جانان چو بیفکند رخت

    مورچه‌ای دید به پای درخت...

  • «آفرین دخترم.»

  • «قابل نداشت،نه قابل داشت،منظورم این بود....»

    می خندد و می گوید:«متوجه منظورت شدم،بگو ببینم خودت هم شعر می گویی؟»

  • «نه،ولی از شعر خیلی خوشم می آید،راستی شما از چند سالگی شعر گفتن را شروع کردید؟»

  • «از شش هفت سالگی.»

  • «استاد داشتید؟»

  • «بله،پدرم.»

  • «آقایوسف...آقا یوسف چی چی ملک بود ؟»

    چادرش را روی صورتش می کشد و دوباره می خندد و می گوید:«یوسف اعتصام الملک؛اسم او را از کجا شنیده ای؟»

  • «از روی سنگ مزارش،مگر بغل دست سنگ شما نیست؟»

  • «بله،معلوم است دقیق و کنجکاو هستی.»

  • «شما متولد تبریز هستید؟»

  • «بله.»

  • «چه طور شد به تهران آمدید؟»

  • «پدرم نماینده مجلس شد و من و برادران ومادرم را با خود به تهران آورد.»

  • «مگر برادر هم داشته اید؟»

  • «بله،آن هم سه تا.»

  • «پدرتان هم شاعر بود؟»

  • «او نویسنده و مترجم بود و خانه اش محل رفت و آمد شاعران،نویسندگان،هنرمندان و حتی سیاستمداران بود.»

  • «آنها برای جلسات فرهنگی به خانه شما می آمدند؟»

  • «بله،من هم به جمعشان راه داشتم و شعرهایم را برایشان می خواندم.»

  • «تشویق و راهنمایی هم می شدید؟»

  • «بله،خیلی زیاد.»

  • «چرا حاضر نشدید نشان عالی لیاقت را از حکومت پهلوی دریافت کنید؟»

  • «خودت چه فکر می کنی؟»

  • «خوب به این خاطر که آبتان با حاکمان خودرأی در یک جوی نمی رفت.»

  • «بله،من اگر جایزه پادشاه را می گرفتم دیگر نمی توانستم از ستمی که به مردم می رفت گله کنم.»[2]

  • «به همین دلیل حاضر نشدید به همسر و فرزند رضا شاه درس بیاموزید؟»

  • «دقیقاً»

  • «نترسیدید به شما گزندی برسانند؟»

  • «احتمالش را می دادم اما ترس به دلم راه ندادم.»[3]

  • «شما بر زبان های انگلیسی و عربی هم تسلط داشته اید؟»

  • «بله.»

  • «مثل این که درستان آن قدر خوب بوده که در ایام درس خواندن در دبیرستان،تدریس هم داشته اید!»

  • «به بچه ها زبان یاد می دادم.»

  • «مدتی هم کتابدار بوده اید؟»

  • «بعد از گرفتن دیپلم و رفتن به دانشسرای عالی در کتابخانه اش مشغول کار شدم که البته به یک سال هم نرسید.»

  • «چرا؟شما که عاشق کتاب بودید؟»

  • «اتفاقاً چون عاشق کتاب بودم آن را ادامه ندادم.»

  • «چرا؟»

  • «رفت و آمد دانشجویان و دادن کتاب به آنها دیگر فرصتی برای مطالعه و سرودن شعر برایم باقی نمی گذاشت به همین خاطر از آنجا بیرون آمدم.»

  • «چند ماهی هم در کرمانشاه زندگی کرده اید؟»

  • «بله،شغل همسرم در آن شهر زیبا بود؟»

  • «همسرتان کرمانشاهی بود؟»

  • «نه پسرعمویم پدرم بود [4]که به دلیل تندخویی مجبور شدم از او جدا شوم.»

  • «راستی خبر دارید رهبر عزیز انقلاب وقتی در بیمارستان بستری بودند با خواندن ابیاتی از شما از عیادت کنندگان پذیرایی کردند؟»

  • «بله خبر دارم و خیلی هم خوش حال شدم.این ابیات بود:

    «هر بلائی کز تو آید نعمتی است
    هر که را رنجی دهی آن راحتی است
    زان به تاریکی گذاری بنده را
    تا ببیند آن رخ تابنده را
    تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند
    تا که با مهر تو پیوندم زنند[5]

  • «شعرهای گفت و گویی و توجه به شخصیت هایی مثل نخ و سوزن،ابر و گل،عدس و ماش و...شعرهای شما را خیلی دلنشین کرده است.»

  • «راستش قالب مناظره یا به قول تو گفت و گو جذابیت های زیادی دارد و در گذشته هم مورد توجه شاعران بوده است.»

  • «به تازگی عکسی از خردسالی تان دیدم با روسری،عکس بزرگ سالی تان هم باز با روسری است.چه طور در آن دوران به حجاب اهمیت می دادید؟»

  • «خوب ما مسلمانیم و حجاب از آموزه های باارزش دین ماست.»

  • «راستی از جایزه ادبی پروین اعتصامی خبر دارید؟»[6]

  • «بله،امیدوارم روزی آن را به تو بدهند.»

  • «دلم می خواهد در سریالی که قرار است زندگیتان را به تصویر بکشد بازی کنم.»

    می خندد و می گوید:«فکر خوبی است،اگر مرا دعوت کردند تو را هم با خود خواهم برد!» [7]

  • ...

    دلم می خواهد بیشتر و بیشتر با بزرگترین شاعر زن تاریخ ایران صحبت کنم اما حالا که صدای اذان به گوش می رسد باید آماده نماز شویم که صحبت با خدا از هر گفت و گویی شیرین تر است.

    این مصاحبه در تازه ترین شماره کیهان بچه ها چاپ شده است. 

    منابع:

  • دانشنامه جهان اسلام

  • دایره المعارف بزرگ اسلامی

  • با چراغ و آینه،دکتر شفیعی کدکنی

  • ماه نامه ادبیات و فلسفه(سال شمار پروین اعتصامی)



[1] - صحن بزرگ حرم مطهر حضرت معصومه(ره)

[2] - روزی گذشت پادشهی از گذرگهی/فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست/پرسید زان میانه یکی کودک یتیم/کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست...

[3] - پس از درگذشت پروین، مراسم رسمی دولتی به مناسبت بزرگداشت برگزار نشد. مدیر کانون زنان ایران هم از برای برگزاری مجلس یادبود برای پروین در آن کانون خودداری کرد. از پاسخ محرمانه فرمانداری قم به تلگراف وزارت کشور در باب «موضوع حمل جنازه دختر اعتصام‌الملک»، به روشنی می‌توان دریافت که دستگاه امنیتی رضاشاه نسبت به او حساسیت داشته است. این حساسیت می‌تواند ریشه در رد کردن نشان لیاقت توسط پروین داشته باشد.(دانشنامه ویکی پدیا)

[4] - فضل الله همایون فال

[5] - رهبر معظم انقلاب پیش از این هم یک بار در دیدار با جمعی از جانبازان قطع نخاعی این شعر را قرائت کرده و بار دوم در جلسه پایانی بازدید از مناطق زلزله‌زده آذربایجان شرقی همین ابیات را خواندند.

[6] - این جایزه به صورت دو سال یک بار به بانوان برجسته داستان نویس داده می شود.

[7] - سیما فیلم سریال«بانوی قصیده ها را در 13 قسمت در دست تهیه دارد.


  • ع ش

عکس روز

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ق.ظ

برترین تصاویر جهان ۱۸ اسفند ۹۵

  • ع ش

شوخی عبید زاکانی با خانه تکانی

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۵۸ ب.ظ

گویند زنی در پاکیزگی خانه و کالای آن نهایت کوشش داشت و بر خلاف به پاکی روی و جامۀ خویش بی اعتنا بود.روزی شوی او آب دهان انداختن می خواست به هر سوی نظر افگند ،از غایت نظافت دریغش آمد روی زن را از هرجا چرک تر یافت و تف و بزاق بر روی زن افگند!


  • ع ش

برج شیطان در کشور آمریکا

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۱۹ ب.ظ


  • ع ش

برج شیطان در آمریکا

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۱۸ ب.ظ


  • ع ش

نمی کشم!

يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۲۷ ق.ظ

مرحوم آیةاللّه سید محمد حجّت کوه کمری عشق فراوانی به مطالعه کتب داشت و در این زمینه احساس خستگی به او راه نمی یافت و عادت ایشان چنین بوده که هر سه چهار سال یک بار تمام کتب درسی حوزه را از مقدّمات گرفته تا کفایه بدقّت مطالعه می کردند(مجلّه نورعلم شماره 10)
مرحوم استاد شهید مطّهری داستانی در رابطه با هجرت از عادت و قدرت تصمیم گیری آن مرحوم نقل کرده اند: مرحوم آیت اللّه حجّت اعلی اللّه مقامه یک سیگاری ای بود که من واقعاً هنوز نظیر او را ندیده ام گاهی سیگار از سیگار قطع نمی شد وقتی مریض شدند برای معالجه به تهران آمدند و در تهران اطبّا گفتند چون بیماری ریوی دارید باید سیگار را ترک کنید ایشان ابتدا به شوخی فرمود من این سینه را برای سیگار کشیدن می خواهم اگر سیگار نباشد سینه را می خواهم چه کنم؟؟ عرض کردند به هر حال برایتان ضرر دارد و واقعاً مضر است.
فرمود مضرّ است؟ عرض کردند بلی، فرمود دیگر نمی کشم یک «نمی کشم» کار را تمام کرد یک حرف و یک تصمیم یک مرد را بصورت یک مهاجر از عادت قرار داد(مجلّه نور علم شماره 10).

  • ع ش