سهراب سپهری در پاریس
سهراب سپهری در پاریس:
آرزو داشتم در اینجا یک نفر را بشناسم که به درخت، به گل و آب نگاه کند. مثل اینکه در زندگی این آدمها این چیزها جز زینت نیستند. بدون شک این مردم هم به درخت و گل و آب نگاه میکنند، اما این تماشا اصیل نیست. میبینند و میگذرند. ما میبینیم و غرق میشویم. میبینیم و فرو می ریزیم. در روح این مردم انحنا نیست، شعر نیست.
باید به همان طرف برگشت. آنجا احساس هست و همین یکی، خود خیلی حرف است. باید برگشت و به همان زندگی آشنا ادامه داد.
چند شب پیش تنها در باغ تویلری میگشتم. مهتاب بود. هر منظره ای که به نظرم گیرا می آمد، مرا از پاریس دور میکرد و من خودم را در یکی از مناظر ایران تصور میکردم.
از لندن بدم آمد. روزی که با کشتی از ساحل انگلیس دور می شدم، مثل این بود که دنیا را به من داده اند. رفتم به اسپانیا و برگشتم. سفر خوبی بود. در مادرید چه موزه هایی دیدم! از آنجا رفتم به تولدو که از آن شهرهای دیدنی است و بالاخره برگشتیم پاریس. در اینجا بروبچه ها اصرار دارند که من بمانم، اما خودم میخواهم زودتر برگردم.
- ۰۴/۱۰/۰۶