پند بابا
| مکن کاری که پا بر سنگت آیو | جهان با این فراخی تنگت آیو | |
| چو فردا نامه خوانان نامه خونند | تو وینی نامهٔ خود ننگت آیو |
- ۱ نظر
- ۰۳ تیر ۹۴ ، ۲۳:۳۳
| مکن کاری که پا بر سنگت آیو | جهان با این فراخی تنگت آیو | |
| چو فردا نامه خوانان نامه خونند | تو وینی نامهٔ خود ننگت آیو |
حجت الإسلام ناصری نقل کردند:
روزی حاج آقا فخر تهرانی که مدتها در اتاقی از منزل آقای مجتهدی به سر میبردند مشغول تعویض آب حوض منزل میشوند. هنگامی که ایشان مشغول شستن حوض بودند آقای مجتهدی به حیاط میآیند و خطاب به آقا فخر میفرمایند:
ایشان در جواب آقا میگویند این وظیفه ماست، آقا میفرمایند:
حاج آقا فخر با تعجب میگویند: یک حج جایزه شستن حوض؟!
آقا در جواب میفرمایند:
چند روز بعد از این واقعه هنگامی که آقافخر مشغول شستن لباسهایی که در حین شستن حوض کثیف شده بود، بودند که یک نفر به منزل وارد میشود و میگوید میخواهم همین الان شما را به مکه ببرم و همه چیز آن آماده است
حاج آقا فخر میگویند لباسی جز این لباسهایی که بر تن دارم و این لباسهایی که هم اکنون در تشت خیس میباشند ندارم و الآن مسافرت برایم مقدور نیست.
بالاخره با اصرار آن شخص آقافخر لباسها را شسته و آنها را در حالی که خیس بودند داخل کیسهای قرار داده و همراه خود میبرند. ایشان میگفتند: لباسهایی که در قم شسته بودم در جده پهن کردم تا خشک شود
در دنیا اگر خودت را مهمان حساب کنی و حق تعالی را میزبان ، همه غصه ها می رود . چون هزار غصه به دل میزبان است که دل میهمان از یکی از آنها خبر ندارد . هزار غم به دل صاحبخانه است که یکی به دل مهمان راه ندارد . در زندگی خودت را میهمان خدا بدان تا راحت شوی . اگر در میهمانی یک شب بلایی به تو رسید شلوغ نکن و آبروی صاحبخانه را حفظ کن.

آقای قاضی می فرمودند:
« انسان هیچ وقت نباید مأیوس شود و از دیر کرد نتیجه نباید دست از سیر و سلوک بردارد زیرا ممکن است کسی با ناخن زمین را بخراشد و سپس ناگهان به اندازه گردن شتر آب زلال و روان جاری شود. »
روزهای آخر عمر معاویه بود و او فکرهای بزرگی در سر داشت. روزی از همان روزها برای مروان، حمکران خود در مدینه نامهای نوشت و گفت: یاران پیامبر و مردم را جمع کن و از آنها برای فرزندم یزید بیعت بگیر!
پس از رسیدن نامه، مروان مردم را جمع کرد و روی منبر به وصف یزید پرداخت و برای او اعلام بیعت کرد.
عبدالرحمن پسر ابوبکر از حرفها و تمجیدهای مروان از یزید برآشفت و گفت: تو و آن کس که تو را به این سخنان واداشته، دروغ می گویید، زیرا یزید با آن همه اوصاف بدی که دارد، شایستهی خلافت نیست.
مروان از جسارت این مرد، ناراحت شد و بر او تاخت.
اما عبد الرحمن دیگر تاب نیاورد و بیدرنگ از پایین منبر پای مروان را گرفت و گفت: ای دشمن خدا! از منبر پایین بیا، تو اهل آن نیستی که به جای پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) بنشینی، پیامبر تو و پدرت را از مدینه تبعید کرده بود.
در این گیر و دار ام المؤمنین عایشه نیز همراه گروهی از زنان مدینه به مسجد آمد تا به مروان اعتراض کنند.
مروان تا عایشه را دید از ترس خود را به عایشه رساند و گفت: ای مادر مومنان! تو را به خدا سوگند می دهم آنچه حق است بگو.
عایشه گفت: من به جز سخن حق چیزی نمی گویم، رسول خدا تو و پدرت را لعنت کرده بود. تو و پدرت تبعیدی هستید. چرا با برادرم عبدالرحمن، چنین سخن می گویی؟!
با این خطاب عایشه، مروان در میان جمعیت ضایع و خاموش شد. اما دلش از در شعلههای کینه میسوخت.
این بود که تمام جریان را در نامهای برای معاویه نوشت، معاویه نیز چون ماجرا را دانست همان آتش در دلش زبانه کشید و کینه عایشه را به دل گرفت و با هزار سوار برای گرفتن بیعت و ترساندن مردم، به مدینه آمد.
با مقایسه رفتار علی علیهالسلام و معاویه، عظمت روحی و عفو و کرم آن امام بزرگ پی می بریم
عایشه وقتی فهمید معاویه به مدینه آمده است برای اعتراض نزد او رفت و گفت: برادرم محمد را کشتی و بدنش را سوزاندی کافی نبود؟ امروز به مدینه آمدهای تا عبدالرحمن را نیز اذیت کنی؟ تو نمی دانی که از طُلَقا (و آزاد شدههای پیامبر در فتح مکه) هستی؟ برای آزاد شدهها روا نیست که تکیه بر خلافت جامعه اسلامی زنند، پدر تو از لشکریان احزاب و در صف دشمنان اسلام بود، و همواره با رسول خدا مخالفت میکرد... .
با این حرفهای عایشه، کینه معاویه بیشتر شد، و تصمیم قتل او را گرفت، مورخین و علمای اهل تسنن مانند زمخشری در ربیع الابرار، و حافظ ابی نعیم در تاریخ خود می نویسند:
معاویه در مدینه دستور داد چاهی را در خانه خود کندند، و روی آن را با خاشاک پوشاندند و روی آن صندلی گذاشتند.
آنگاه عایشه را به مهمانی دعوت کرد، وقتی که عایشه با راهنمایی گماشتگان آمد و روی صندلی نشست همان جا به چاه افتاد. معاویه سر آن چاه را با آهک گرفت و همانجا قبر عایشه شد.
بعضی نوشتهاند: دعوت معاویه از عایشه اواخر شب بود، عایشه سوار بر الاغ شد و همراه غلامش پیش معاویه آمد، معاویه عایشه را بسیار احترام کرد، و او را به نشستن در جایگاه مخصوصی تعارف نمود، همین که عایشه در آنجا نشست، به چاه افتاد، معاویه غلام و الاغش را نیز در چاه افکند تا کسی از این ماجرا مطلع نشود، ولی رفته رفته، این ماجرا توسط عدهای از بستگان معاویه کشف شد.
نکته قابل توجه اینکه عایشه با اینکه باعث فتنه جنگ جمل شد و این جنگ بزرگ را به وجود آورد و در نتیجه خون هزاران نفر از مسلمان، در آن ریخته شد، پس از پیروزی سپاه علی علیه السلام، در پایان جنگ، آن حضرت دستور داد که به عایشه گزندی نرسانند. حتی به هیچ کس جز محمد بن ابی بکر، برادر عایشه، اجازه نزدیک شدن به او را نداد، و او را همراه عدهای محافظ از (زنان که در ظاهر مرد بودند) به مدینه بازگزداند.
با مقایسه رفتار علی(علیهالسلام) و معاویه، عظمت روحی و عفو و کرم علی(علیهالسلام) پی می بریم.
آقای فریدون کدخدایی به نقل از آقای پروزیز پرستویی می نویسد:
یادمه هشت سالم بود
یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون
خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن
واسه همین تو صف موندم
ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود
الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهم تره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟
اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت می سنجند!
خلبان شهید علی اقبالی که بدن مطهرش زنده زنده با بسته شدن به دو ماشین تکه تکه شد ان هم به دستور صدام معدوم