چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

بایگانی

دلم می خواست ها...

دوشنبه, ۸ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۲۰ ب.ظ

دلم میخواست های من زیادند !
بلندند ... طولانیند ؛
اما مهم ترین دلم میخواست ها اینست که انسان باشم ...انسان بمانم !
انسان محشور شوم چقدر وقت کم است،
تا وقت دارم باید مهرورزی کنم ...
به همین چند نفر که از تمام مردم 
دنیا با من نفس میکشند !
باید مهر بورزم به همین جغرافیایی 
که سهم من است از جهان ...
وقت کم است باید خوب باشم
مهربان باشم ؛
و دوست بدارم همه زیبایی ها را ...
میگویند انسان های خوب به بهشت میروند،
اما من میگویم انسان های خوب هر کجا 
باشند آنجا بهشت است ...!

  • ع ش

یک موی گربه

يكشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۹ ب.ظ

مرگا به من که با پر طاووس عالمی

یک موی گربه وطنم را عوض کنم...

رضا فیض

  • ع ش

خضاب

يكشنبه, ۷ آذر ۱۴۰۰، ۰۸:۳۳ ب.ظ

دشمن زندگی است موی سپید

روی دشمن سیاه باید کرد...

  • ع ش

قهوه

سه شنبه, ۲ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۳۵ ب.ظ

در قرن 16 برخی کاتولیکها سعی کردند پاپ کلمنت را قانع کنند که قهوه را نوشیدنی شیطانی و حرام اعلام کند. پاپ کلمنت پس از صرف قهوه گفت: این نوشیدنی بقدری خوش طعم است که حرام اعلام کردنش گناه است!

  • ع ش

در هم

دوشنبه, ۱ آذر ۱۴۰۰، ۰۷:۲۲ ب.ظ

اشتباه نکنید...
انسانهای خوشبین و بدبین هر دو برای جامعه مفیدند؛
خوشبین هواپیما را اختراع می کند
و بدبین چتر نجات را...!

👤 جرج برنارد شاو

  • ع ش

حاضر جوابی چرچیل

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۴:۲۸ ب.ظ

نانسى آستور اولین زنى که در تاریخ انگلستان به مجلس عوام بریتانیاى کبیر راه یافته و این موفقیت را در پى سخت کوشى و جسارت هایش بدست آورده بود.

روزى از فرط عصبانیت به وینستون چرچیل (نخست وزیر پر آوازه وقت انگلستان) رو کرد و گفت: من اگر همسر شما بودم توى قهوه ‌تان زهر مى ‌ریختم.

چرچیل با خونسردى تمام و نگاهى تحقیر آمیز گفت: من هم اگـر شوهر شما بودم مى ‌خوردمش!

  • ع ش

کت و شلوار رهبر شوروی

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۴۰۰، ۰۳:۴۱ ب.ظ

روزی لئونید_برژنف رهبر وقت شوروی از خیاط مخصوصش در مسکو خواست تا از پارچه‌ای که آورده یک دست کت و شلوار برای او بدوزد ولی خیاط بعد از اندازه‌گیری پارچه گفت که اندازۀ آن برای کت‌وشلوار جناب برژنف کافی نیست . برژنف پارچه را گرفت و در سفری که به بلگراد داشت به صورت اتفاقی از یک خیاط یوگوسلاو خواست تا برایش یک دست کت و شلوار بدوزد . خیاط بعد از اندازه‌گیری‌ گفت که مقدار پارچه زیاد است و می تواند حتی یک جلیقۀ اضافی نیز از آن دربیاورد!

برژنف با تعجب از مشاور خود پرسید پس چرا آن خیاط روس نتوانست این کت‌وشلوار را بدوزد ؟

 پاسخ داد : قربان خیاط گناهی ندارد چون مردم در مسکو شما را بزرگتر از آن چه که واقعا هستید تصور می کنند!

  • ع ش

توفیق

سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۳۸ ب.ظ

باید جهان را بهتر از آن چه تحویل گرفته ای، تحویل دهی خواه با فرزندی خوب ، یا باغچه ای سبز یا اندکی بهبود شرایط اجتماع اگر فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشید، یعنی موفق شده ای .


گابریل گارسیا 

  • ع ش

پوریای ولی و...

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۲۳ ب.ظ

گویند: پوریای ولی را جوانی پر از زور و بازو به شاگردی در زورخانه آمد. پوریا به او گفت: تو را نصیحتی می‌کنم مرا گوش کن! روزی در کوچه‌ای می‌رفتم پسرکی بر من سنگی زد و ناسزا گفت و فرار کرد. چون به دنبال او رفتم تا علت ناراحتی‌اش را از خودم بدانم به منزل‌شان رسیدم. 

▫️درب را زدم مادرش بیرون آمد. علت را جویا شدم، پسرک گفت: از روزی که تو با پدرم کُشتی گرفته و زمین‌اش زده‌ای پدرم دیگر در معرکه‌گیری، کسی به او انعامی نمی‌دهد. بسیار ناراحت شدم چون من از راه کارگری تأمین معاش می‌کردم ولی پدر او از راه معرکه‌گیری و میدان‌داری روزی اهل و عیال خود تأمین می‌کرد. 

▫️پدرش را صدا کردم و عذر خواستم. با پدرش برنامه‌ای ریختیم. دو روز بعد پدرش معرکه گرفت و زنجیری به مردم نشان داد و شرط کرد بر دور بازوهای من بپیچد ولی من نتوانم آن را پاره کنم و من قبول کردم و زنجیر دور بازوان من پیچید و من فشاری زدم سبک، ولی چنان نشان دادم که هر چه در توانم بود فشار زدم که ردّ زنجیر بر بازوهای من ماند و تسلیم شدم که پاره نشد. 

▫️مرد خوشحال شد و زنجیر در بازوی خود کرد و پاره نمود و من از شرم سرم به زیر انداخته از میدان دور شدم؛ تا مردم بدانند زور بازوی او از من بیشتر است و چنین شد که آبروی مرد به او برگشت و این به بهای رفتن آبروی من بود. مدت‌ها گذشت مردم از راز این کار من باخبر شدند و مرا دو چندان احترام نمودند. 

✍️این گفتم که بدانی ای جوان! زور بازوی تو چون شمشیر توست، پس آن را در نیام خداترسی و معرفت و ایمان اگر پنهان کنی تو را سود خواهد داد ولی اگر از نیام خود خارج کنی بدان شمشیر بازوی تو اول تو را زخمی خواهد کرد و هیچ مبارزی شمشیر بدون نیام بر کمر خود نمی‌بندد چون نزدیک‌ترین کس که به شمشیر برنده او، خود اوست.

  • ع ش

پند عارف ربانی

شنبه, ۲۲ آبان ۱۴۰۰، ۰۶:۵۹ ق.ظ

فردی از عارف خواست که او را موعظه کند.

فرمود:مرنج و مرنجان!

گفت:مرنجان را فهمیدم یعنی کسی را اذیت نکنم ولی «مرنج» یعنی چی؟ چه‌طور می‌توانم ناراحت نشوم !؟ مثلا وقتی بفهمم کسی مرا غیبت کرده یا فحش داده ، چه‌طور نباید برنجم؟

عارف پاسخ داد :علاج آن است که خودت را کَسی ندانی ،، و اگر خودت را کسی ندانستی دیگر نمی‌رنجی!

جفا کشیم و ملامت خوریم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن

  • ع ش