هر چه کنی به خود کنی...
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی، خوشی کشاند...
مولوی
- ۰ نظر
- ۰۹ آبان ۰۰ ، ۲۰:۵۲
خوش باش که هر که راز داند
داند که خوشی، خوشی کشاند...
مولوی
آیت الله حسن زاده آملی: اسیر بطن، اهل باطن نخواهد شد.
اگر خواستی سرزمین ات را آزاد کنی؛
ده گلوله در تفنگت بگذار! نه گلوله برای خائنین و آدم فروشان و تنها یک گلوله برای دشمنت کافیست!
نفرین داریوش درمورد کسی که نوشته ها و پیکره ها را خراب کند!
گوید داریوش شاه: اگر این نوشته را (پیکره ها را) ببینی آنها را خراب کنی تا هنگامی که توان داری در طی حکومت اهورمزدا تو را زننده باد و خاندان تو نباد و آنچه را که انجام می دهی آن را اهورمزدا خراب کناد . (همانند کتیبه بیستون)
و حدودا 180 سال بعد که اسکندر این کتیبه ها و پیکره های کاخ اپادانای شوش را خراب می کند.
هرچه کشور گشایی نمود در کشمکش سردارانش تکه تکه شد و در عنفوان جوانی در سن 33 سالگی فوت می شود.
جالب آن است با وجود زن های متعددی که داشت هیچ نسلی از او باقی نماند(فرزندش در مقدونیه توسط سردارانش در همان کودکی کشته می شود)
به راستی که نفرین داریوش دامنگیر اسکندر شد!
فقیه بزرگ ملا محمد اشرفی مازندرانی در سفر به تهران به حمام رفته بود دلّاک مازندرانی بود و ضمن کسیه کشیدن صلوات می فرستاد آقا فرمود: چرا صلوات می فرستی؟ دلّاک گفت: چرا صلوات نفرستم که در مقابل شخصیتی مثل شما نشسته ام که به مقام عالی رسیدید
حاجی اشرفی فرمود: من که چیزی نشدم ، دلاک گفت: می خواستی چی بشوی الحمدلله به مقام عالی خَسِرَ الدُنْیَا وَالْآخره رسیدی!!
🌹 ایام شادی اهل بیت مبارک
پیامبر (ص) در وصیتى به حضرت علی (ع) فرمود:
یا على! هشت نفر هستند که اگر مورد اهانت واقع شوند، کسى را جز خود سرزنش نکنند:
*کسى که ناخوانده به مهمانى برود؛
*به صاحبخانه فرمان دهد؛
*از دشمنانش طلب خیر کند؛
*از افراد لئیم بخشش بخواهد؛
*به سرّى که میان دو نفر است، وارد شود در حالى که آنها او را وارد نکرده اند؛
*سلطان را سبک بشمارد؛
*در مجلسى بنشیند که اهل آن نیست؛
*سخنى به کسى بگوید که از او نمى شنوند.
در مجلسى از ژولیده نیشابوری پرسیدند، میتوانی فی البداهه شعری بگویی که ده تا کلمه "دل" در آن باشد و هرکدام معانی مختلفی داشته باشند؟
ژولیده رباعی زیر را در همون مجلس سرود:
ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺑﺎ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﺩﻝ ﺍﺯ ﮐﻔﻢ ﺩﺯﺩﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ، ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ
ﮔﻔﺘﻤﺶ ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ، ﺩﻟﺒﺮ ﺯ ﺩﻝ ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟
ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ....
جالب است بدانید موسیقی اى که روی ماشین هاى حمل زباله، پیغامگیر تلفن، انتظار آسانسور و رقص اسباب بازیهاست، قطعه ایست بنام "براى الیزه" که بتهوون آنرا براى زنی بنام الیزه که دوستدارش بود نواخت!
روزی حضرت سلیمان پیرمردی را در حال
جمع آوری هیزم دید تصمیم گرفت
تغییری در زندگی پیرمرد به وجود بیاورد
او یک نگین قیمتی به پیرمرد داد که بفروشد
تا شاید زندگیاش بهبود یابد
پیرمرد تشکری کرد و بسوی خانه روان شد
وقتی به خانه رسید نگین قیمتی را
به همسرش نشان داد
همسرش بسیار خوشحال شد و نگین را
در نمکدانی گذاشت اما ساعتی بعد به کلی
فراموش کرد که نگین را کجا گذاشته
زن همسایه که به نمک احتیاج پیدا کرده بود
به خانه آنها رفت و زن نمکدان را به او داد
اما وقتی زن همسایه به خانهاش رفت
و چشمش به نگین افتاد نگین را نزد خود
مخفی کرد
پیرمرد از اینکه نگین گم شده بود بسیار
مأیوس شد و از دست همسرش بسیار ناراحت
و عصبانی و زن پیرمرد هم گریه میکرد
که چرا نگین را گم کردهام
چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت
آنجا دوباره با حضرت سلیمان روبرو شد
و جریان گم شدن نگین را گفت
حضرت سلیمان نگین دیگری به او داد
و گفت احتیاط کن که این را هم گم نکنی
پیرمرد تشکر کرد و خوشحال به خانه رفت
در میانه راه نگین را از جیب خود بیرون آورد
و بالای سنگی گذاشت و خودش چند قدم
دورتر نشست تا نگین را خوب ببیند و لذت ببرد
در این وقت ناگهان پرندهای نگین را
به منقار گرفت و پرواز کرد و رفت
پیرمرد هرچه دوید و هیاهو کرد فایده
نداشت تصمیم گرفت چند روز از خانه
بیرون نرود
بعد از چند روز همسرش گفت برای خوراک
چیزی نداریم تا کی در خانه مینشینی؟
پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت و هیزم
جمع آوری کرد که باز هم صدای حضرت
سلیمان را شنید و دید که حضرت ایستاده
و با حیرت بسوی او مینگرد
پیرمرد باز قصه نگین را تعریف کرد
که پرنده آن را ربود
حضرت سلیمان به او گفت: میدانم که تو
به من دروغ نمیگویی ایرادی ندارد
بیا این نگین از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر
است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی
و حتماً آن را بفروش تا شاید در حال و روزت
تغییری بوجود آید
پیرمرد قول داد که آن را به قیمت خوب
بفروشد پشته هیزم خود را گرفت
و بسوی خانه حرکت کرد
در مسیر خانه پیرمرد رودخانهای بود
هنگامی که به رودخانه رسید خواست تا
کمی استراحت کند و نفس تازه کند
نگین را از جیب خود بیرون آورد که در
آب بشوید، ناگهان نگین از دستش سُر خورد
به دریا افتاد اما هر چه کوشش کرد
و در آب غواصی کرد چیزی بدستش نیامد
با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت و
دیگر از ترس حضرت سلیمان به کوه نمیرفت
همسرش به او اطمینان داد که صاحب نگین
هر کسی که هست تو را بسیار دوست دارد
اگر دوباره او را دیدی تمام قصه را برایش بگو
من مطمئن هستم به تو چیزی نمیگوید
پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت
پشته هیزم را جمع آوری و به طرف خانه
روان شد که ناگهان حضرت سلیمان را دید
پشته هیزم را به زمین گذاشت و دوید
و فرار کرد
حضرت سلیمان خواست تا مانعش شود
اما فرستاده خدا جبرئیل آمد و به او گفت:
ای سلیمان خداوند میگوید که تو
چه کسی هستی که میخواهی حالت بنده
مرا تغییر دهی و مرا فراموش کردهای
حضرت سلیمان با سرعت به سجده رفت
و از اشتباه خود معذرت خواست
خداوند به واسطه جبرئیل به حضرت
سلیمان گفت: تو حال بنده مرا نتوانستی
تغییر دهی، حال ببین من چگونه اینکار را
انجام میدهم
پیرمرد که با سرعت بسوی قریه روان بود
با مرد ماهیگیری روبرو شد!
ماهیگیر به او گفت ای پیرمرد
من امروز ماهی بسیاری گرفتهام
بیا چند ماهی به تو بدهم
پیرمرد ماهیها را گرفت و برایش
دعای خیر کرد
همسرش وقتی شکم ماهیها را پاره کرد
در شکم یکی از ماهیها نگین را یافت و به
شوهرش مژده داد که نگین پیدا شده است
شوهر با خوشحالی به او گفت تو ماهی را
نمک بزن من به کوه میروم تا هیزم بیاورم
هنگامی که زن نام نمک را شنید
ماجرای نگین اول نیز به یادش آمد که در
نمکدان پنهان کرده بود سریع به خانه
همسایه رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد
وقتی که زن همسایه صحبتهای زن را
شنید ملتمسانه عذرخواهی کرد
و نگینش را آورد و گفت: نگینت را بگیر
من خطا کردم خواهش میکنم به شوهرم
چیزی نگو چون او شخص پاک نفسی است
اگر خبردار شود مرا از خانه بیرون خواهد کرد
از آن طرف پیرمرد در جنگل که بالای
درختی رفته بود تا شاخه خشک شدهای را
قطع کند ناگهان چشمش به نگین قیمتی
در آشیانه پرنده افتاد با خوشحالی نگین را
گرفت و به خانه آمد
فردای آن روز پیرمرد به بازار رفت
و هر سه نگین را به قیمت بالایی فروخت
حضرت سلیمان علیهالسلام که تمام
ماجرا را به چشم میدید یقین یافت که
بنده حالت بنده را نمیتواند تغییر دهد
مگر آنکه خداوند بخواهد
مردی حجاج بن یوسف را گفت :
دوش تو را به خواب ،
چنان دیدم که اندر بهشتی...!
گفت؛
اگر خوابت راست باشد
در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد!
عبید زاکانی