چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

بایگانی

سرزنش نکنید...

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۴۰۰، ۰۷:۴۱ ب.ظ

عیسی مسیح گفت: داوری نکنید تا بر شما داوری نشود و حکم نکنید تا بر شما حکم نشود.
چه بسیار انسان هایی که با سرزنش دیگران بیماری را به سوی خود کشانیده اند. 
آن چه را که انسان در دیگران سرزنش میکند، در واقع به سوی خودش جذب می کند....

چهار اثر از فلورانس

  • ع ش

شعری زیبا از صائب

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۲۳ ب.ظ

من از روئیدن خار سر دیوار دانستم 
که ناکس کس نمیگردد از این بالا نشستن ها

من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم
که کس ناکس نمیگردد از این افتان و خیزان ها...

صائب تبریزی

  • ع ش

فردریک کبیر

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۱۵ ب.ظ


فردریک کبیر، که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور آلمان حکومت می‌کرد معتقد به آزادی اندیشه بود و رشد فکری مردم را در گرو آن می‌دانست. مشهور است که او یک روز سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان‌های برلین می‌گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. 
فردریک آن را به دقت خواند و گفت: 
“بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده‌اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می‌افتند. آن را بکنید و پایین‌تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود”. 
یکی از همراهان با حیرت گفت: «اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است».
 
فردریک با خنده پاسخ داد: “اگر حکومت ما واقعاً به مردم ظلم کرده و آنقدر بی‌ثبات است که با یک اعلامیه چند خطی ساقط شود همان بهتر که زودتر برود و حکومت بهتری جای آن را بگیرد، اما اگر حکومت ما بر اساس قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد..."


 

  • ع ش

عدل

شنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۰، ۰۹:۲۹ ب.ظ

هنگامی که انوشیروان خواست ایوان کاخ مدائن را بسازد دستور داد زمینهای اطراف آن را خریداری کنند, زمینهای اطراف از صاحبانش خریداری شد مگر پیرزنی که امتناع ورزید.
انوشیروان گفت : خانه پیرزن در جای خودش باقی باشد و آنگاه ساختمان او را محکم و با دوام کرد ایوان را محیط بر آن ساخت. اهل آن نواحی آنجا را خانه ی پیرزن نامیدند .

گویند هر روز دود از آشپزخانه پیرزن بر دیوارهای کنده کاری شده زیبای عمارت مینشست و هر صبح و عصر گاوش از روی فرشهای ایوان گذر میکرد و غلامان شکایت به شاهنشاه بردند اما وی گفت هر چه خراب شد دوباره از نو تعمیر کنید .

قیصر روم سفیری به ایران فرستاد و وقتی سفیر به مدائن آمد از عظمت و زیبائی آن بنا در شگفت شد . در گوشه ایوان یک نقص و کجی توجه او را جلب کرد پرسید :
آن قسمت چرا درست نشده است ؟ گفتند این محل خانه پیرزنی است که مایل به فروش نشد و پادشاه هم او را مجبور نکرد .
سفیر گفت : این چنین کجی و نقص که از عدل و دادگری بهم رسد بهتر از آراستگی و درستی است که از روی ظلم و جور پیدا شود...

به نقل از کتاب ایران در زمان ساسانیان

  • ع ش

دیده ای...

جمعه, ۲۳ مهر ۱۴۰۰، ۱۰:۳۲ ق.ظ

دیده ای خواهم که باشد شه شناس

تا شناسد شاه را در هر لباس...

آغاز امامت حضرت حجت(ع) مبارک باد.

  • ع ش

خوب است بدانید که...

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۹ ب.ظ

شب شهادت امام حسن عسکری(ع) تسلیت باد.

خوب است بدانید آن امام همام که در 28 سالگی به شهادت رسید برادری به نام حسین دارند که مزارش در شهر همدان است و به شاهزاده حسین معروف می باشد.

از سخنان آن حضرت:اگر تمام بدی ها در خانه ای باشد کلید آن خانه "دروغ" است.

  • ع ش

تواضع علامه طباطبایی(ره)

سه شنبه, ۲۰ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۸ ب.ظ

هنگامی که علامه طباطبائی (ره) در مدرسۀ حجتیه درس می فرمود، کفِ مسجد زیلو بود، برای ایشان عبا پهن کردیم که روی آن بنشینند ولی ایشان در کنار عبا (نه روی آن) نشستند و فرمودند: ناراحت می شوم که خود را از دیگران ممتاز ببینم.

✍️از خاطرات آیة الله سعادت پرور (قدس سره)

  • ع ش

پسران آسیابان

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۴۰۰، ۱۰:۲۳ ب.ظ

آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی میکرد، هر کسی گندمی را نزد او برای آرد کردن میبرد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره ای نداشتند و فقط نفرینش میکردند.

پس از چند سال آسیابان پیر مُرد و آسیاب به پسرانش رسید شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم

پسران هر یک راه کار ارائه نمودند پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد می گیریم؛ پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف مارا ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. "بهتر است هر کسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم با اینکار مردم به پدر درود میفرستند و میگویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصاف تر از پسرانش بود"

  • ع ش

گوهرشاد

دوشنبه, ۱۹ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۰۵ ب.ظ

گوهرشاد خانم (همسر شاهرخ میرزا و عروس امیر تیمور گورکانی ، شاهرخ گورکانی فرزند تیمور برخلاف پدرش سنگدل و بی رحم نبود) سازنده ی مسجد معروف گوهرشاد مشهد، بر ساخت بنا نظارت کامل داشت و همیشه جهت هدایت و سرکشی حاضر می شد و دستورات لازم را به معماران مسجد میداد.
از تعداد کارگران و میزان حقوق آنها اطلاع کامل داشت و حتی به کار حیوانات باربر رسیدگی میکرد و به کارفرمایان دستور داده بود از محل آوردن مصالح ساختمانی تا مسجد برای حیوانات باربر ظرفهای آب و علف بگذارند، مبادا حیوانی در حال گرسنگی و تشنگی بار بکشد. از زدن حیوانات پرهیز کنید، ساعات کار کارگران باید معین باشد و مزد مطابق زحمت داده شود و...
روزی هنگام سرکشی کارگر جوانی ناگهان چشمش به صورت او افتاد و در اثر همین نگاه، آتش عشق در وجودش شعله ور گشته و عاشق دلباخته ی او شد. اما در این باره نمی توانست چیزی بگوید تا اینکه غم و غصه ی فراوان او را مریض کرد. 
به خانم گزارش دادند که یکی از کارگران بیمار و در منزل بستری است. گوهرشاد به عیادتش رفت و علّت را جویا شد. 
مادر گفت او عاشق شما شده و از درد عشق بیمار است.
گوهرشاد فکری کرد و به مادر جوان گفت: باشد، من از همسرم جدا شده و با او ازدواج می کنم، به شرط اینکه مهریه مرا قبل از ازدواج بپردازد و آن این است که چهل شبانه روز در محراب این مسجد نیمه کاره عبادت کند.
جوان پذیرفت.
پس از چهل روز گوهرشاد از حالش جویا شد، جوان به فرستاده ی او گفت: 
لذّتی در عبادت و مجالست با پروردگار یافتم که با هیچ انسانی معاوضه نخواهم کرد.

«برگرفته از هزار و یک حکایت اخلاقی»

  • ع ش

حب قدرت

يكشنبه, ۱۸ مهر ۱۴۰۰، ۰۹:۳۰ ب.ظ

سلطان سلیمان قانونی دهمین امپراتور عثمانی؛ به ابراهیم پاشا وزیر و مشاور دربار خود مشکوک و از قدرت داشتن وی هراسان بود. اما قسم خورده بود تا زنده است بر ابراهیم خشم نگیرد!

تا اینکه یکی از اعضای دربار که او نیز از ابراهیم پاشا بیزار بود چاره ای اندیشید؛ او به سلطان گفت انسان هنگامی که خواب باشد در واقع مرده است! پس اگر تو خواب باشی و ما ابراهیم را بکشیم هیچ گناهی برتو وارد نشده و عهد خود را نشکسته ای!!
و این گونه ابراهیم پاشا به قتل رسید....

  • ع ش