چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

بایگانی

حق فرزند و برادر...

چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۴۰۰، ۰۴:۴۳ ب.ظ

امام سجاد (علیه السلام) در رابطه با حق فرزند و برادر فرمودند:

حق فرزندت این است که بدانى او از توست و در این دنیا خیر و شرش منسوب به توست و تو در برابر ادب نیکوى او و راهنمایى او به سوى خداى عزوجل و یارى او بر اطاعت پروردگار مسول هستى، پس در مورد او همانند کسى که مى داند بر احسان به فرزند ثواب خواهد برد و بر بدى نمودن به او کیفر خواهد دید عمل کن .

و اما حق برادرت این است که بدانى او به منزله دست تو و مایه عزت و قدرت توست بنابراین از او به عنوان اسلحه و وسیله اى براى معصیت خداوند و همچنین (پشتیبان و) ساز و برگ براى ستم به خلق خدا استفاده مکن، در مقابل دشمنش او را تنها مگذار و از نصیحت نمودن و خیر خواهى او کوتاهى مکن، و اینها در صورتى است که او مطیع خداوند باشد و گرنه باید خداوند در نزد تو ارجمندتر از او باشد و هیچ جنبش و قدرتى نیست مگر به کمک خداوند .

  • ع ش

حکایتی از عوفی

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۴۰۰، ۱۰:۲۳ ب.ظ

در روزگار پیشین صیادی بود، هر 
روز برون آمدی و مرغان را بگرفتی
 و بکشتی. روزی سرمایی عظیم بود
، به صحرا رفته بود و مرغان را گرفته
 بود و پر و بال ایشان را می‌کند، و از 
غایت سرما آب از چشم او می‌دوید.
یکی از آن مرغان گفت: «بیچاره مردی
 حلیم است و رحیم‌دل، بر ما می‌گرید.»

دیگری گفت: «در گریۀ چشمش
 منگر، در فعل دستش نگر!»


سدید الدین محمد عوفی

  • ع ش

یک عده هستند که...

جمعه, ۶ اسفند ۱۴۰۰، ۰۹:۳۸ ب.ظ

یه عده هستن که
به خرج کردن پولشون توجهی نمی کنن
تا اینکه یهو میبینن
پولشون ته کشیده
بعضیهام دقیقا
همینکارو با وقتشون میکنن...

  • ع ش

بستنی

دوشنبه, ۲ اسفند ۱۴۰۰، ۰۵:۱۳ ب.ظ

رفتار  شهید غلامعلی پیچک را دقت کنیم:

تو مملکتی که یه روزی پسر بچه‌ای توش بود به نام غلامعلی پیچک. مامانش از بقالی سر کوچه واسش بستنی خرید. پسربچه بستنیشو تو آستینش قایم کرد آورد خونه ؛ مامانش می‌گفت : وقتی رسیدیم خونه رو کرد بهم و گفت : مامان بستنیم آب شد ولی دل بچه‌های تو کوچه آب نشد. 
حالا آدمای همین مملکت بعضیامون به جایی رسیدیم که عکس غذاها و نوشیدنی‌ها و لحظه به لحظه‌ سفر و مهمانی و سفره یلدا و غذاهای لاکچری و میوه ی نوبرمون رو می‌فرستیم توی اینستا و ...

برامون هم فرقی نمیکنه مخاطبمون داراست یا نداره ، گرسنه‌ست یا سیره ... 

  • ع ش

مرگ

جمعه, ۲۹ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰:۲۸ ب.ظ

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ .
 ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺁﻣﺎﺩﻩ نیستم..

ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮ ﺩﺭ ﻟﯿﺴﺖ ﻣﻦ است

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺏ،ﭘﺲ ﺑﯿﺎ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﺎ
ﻫﻢ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ .
ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ :" ﺣﺘﻤﺎ ."
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﻭ ﭼﻨﺪ ﻗﺮﺹ
ﺧﻮﺍﺏ ﺭﯾﺨﺖ ..

ﻣﺮﮒ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻋﻤﯿﻘﯽ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ

ﻣﺮﺩ ﻟﯿﺴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺳﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ
ﻟﯿﺴﺖ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ .

 ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﮒ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ
ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﻡ
ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺧﺮ ﻟﯿﺴﺖ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ...

  • ع ش

یادش به خیر

سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۵۴ ب.ظ

قانون فوتبال دوران کودکی ما

1. اونی که از همه چاق تر بود، همیشه دروازبان بود.
2. همیشه اونی که مالک توپ بود، میگفت کی بازی میکنه کی نه
3. زیاد قسم میخوردی پنالتی بود، قسم نمیخوردی پنالتی نبود
4. بازی زمانی تموم میشد که همه خسته میشدن

5. مهم نبود که بازی چند چنده. هر کی گلِ آخر بازی رو میزد، برنده بود
6. داور هم که کشک بود
7. اگه یه موقع توپ گیر نمیومد، یه دبه پلاستیکی یه چیزی بالاخره توپ بود.
8. اگه تو یارکِشی آخر انتخاب میشدی، دیگه امیدی واسه زندگی نبود.
9. لحظه ای که توپ میرفت زیر ماشینی که در حال حرکت بود  پر استرس ترین لحظه زندگی بود.
10. وقتی مالک توپ عصبانی میشد، بازی تموم میشد.

11. دختر همسایه از کوچه رد میشد، اونوقت همه مارادونا میشدن

12. کفشت، پیرهنت پاره میشد، کتکای شب رو نگو.
13. مسابقه با تیم کوچه بغلی، مثل لشکر کشی هیتلر به لهستان بود.

یادش بخیر.... 

  • ع ش

هزار و یک دلیل

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۷:۵۳ ب.ظ

در روزگار قدیم ساعت و رادیو و تلویزیون نبود که مردم هر وقت دلشان خواست بفهمند ساعت چند است. ماه رمضان که می شد، نبودن ساعت و رادیو و تلویزیون بیشتر معلوم می شد. به همین دلیل، ماه رمضان که می شد، توپ در می کردند. یعنی وقتی که اذان می رسید ، صدای توپ بلند می شد.
معمولاً روی یکی از تپه های دور و بر هر شهر یک توپ جنگی می گذاشتند و دو سه تا سرباز را مامور می کردند که وقت افطار و سحر، گلوله ای توی توپ بگذارند و شلیک کنند. گلوله ها فقط باروت داشتند و به جایی و کسی آسیب نمی رساندند. اما صدای انفجار آن ها آن قدر بلند بود که مردم می توانستند صدای توپ سحر و توپ افطار را بشنوند.
معروف است که در دوره ناصرالدین شاه قاجار شبی از شب‌های ماه رمضان توپچی از شلیک توپ سحر خودداری کرد.مردم پای سفره های سحر نشسته بودند و سحری می خوردند همه منتظر بودند توپ سحر شلیک شود تا دست از خوردن و آشامیدن بکشند. اما انگار آن شب کسی نبود که توپ سحر را در کند.
مردم همان طور که مشغول خوردن سحر بودند، یک باره متوجه شدند تاریکی هوا از بین رفت و صبح روشن فرا رسید.
سر و صدای مردم بلند شد:
- این چه وضعی است؟ چرا توپ در نکرده اند؟
جمعیت زیادی جلو فرمانداری جمع شده بودند. 
امیر توپخانه توپچی خطاکار را در برابر مردم احضار کرد و با خشم از او پرسید: چرا توپ در نکردی؟
توپچی با خونسردی پاسخ داد: قربان به هزار و یک دلیل! اول این که باروت نداشتیم.
امیر توپخانه فوری حرفش را قطع کرد و گفت: همین یک دلیل کافی است و هزارتای دیگر برای خودت باشد!

  • ع ش

عبدالله مبارک را پرسیدند...

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۴۰۰، ۰۸:۵۸ ب.ظ

عبداللّه مبارک را پرسیدند :
کدام خصلت در آدمی نافع‌تر است ؟
گفت عقلی وافر ، گفتند اگر نبود ؟
گفت حُسنِ ادب ، گفتند اگر نبود ؟
گفت برادری مُشفق تا مشورتی کند 
گفتند اگر نبود؟ گفت خاموشیِ دائم
گفتند اگر نبود؟ گفت مرگ در حال !

  • ع ش

  • ع ش

  • ع ش