چراغ

بیژن شهرامی

چراغ

بیژن شهرامی

آن که شب های مرا مهتاب داد
روز اول گفت بابا آب داد

بایگانی

آدم شدن

يكشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۳، ۱۰:۴۸ ب.ظ

میرزا حسینقلی همدانی عارف بزرگ به عنوان آخرین توصیه به یکی از شاگردهاش  میگه :"هر وقت تونستی کفش کسانی رو که باهاشون مشکل داری جفت کنی اون وقت آدم شدی."

  • ع ش

زنده یاد دهداری

جمعه, ۴ آبان ۱۴۰۳، ۱۱:۵۳ ب.ظ

زنده یاد پرویز دهداری

بیژن شهرامی

همه ما پوریای ولی را دوست داریم که در اوج قدرت، عمداً خودش را زمین انداخت تا رقیبش برنده شود و دل مادرش به دست آید.

این دوست داشتن وقتی بیشتر می شود که بدانیم در زمان ما هم امثال آن پهلوان نامی که الگویشان علی علیه السلام است کم نیستند از جمله زنده یاد پرویز دهداری که سالها پیش در مرودشت شیراز به دنیا آمد.

او در آبادان قد کشید،درس خواند و در باشگاه هایی مانند شاهین و پرسپولیس پا به توپ شد.تلاش و جدیت مثال زدنی اش هم خیلی زود نتیجه داد و سر از تیم ملی فوتبال درآورد مدتی به عنوان بازیکن و  مدتی هم به عنوان مدیر فنی و حتی سرمربی.

او پیش از آن که یک فوتبالیست باشد کوشید انسانی با ایمان و خوش اخلاق باشد تا آنجا که او را "معلم اخلاق" نامیده اند.

دهداری فوتبال را وسیله ای برای رسیدن به ثروت و شهرت قرار نداد و کوشید جوانان با استعداد در زمینه فوتبال را در گوشه و کنار کشور شناسایی و به تیم های برتر معرفی کند.

 

***

مرتضی[1] بهترین بازیکن آن روز میدان بود اما به پیشنهاد پرویزخان[2] از زمین بیرون کشیده شد تا تیم ملی در مقابل تیم نپال ده نفره به کارش ادامه دهد!

با پایان بازی، دهداری مرتضی را به اتاقش صدا زد و گفت:

  • تشکر پسرم،امروز هم خیلی خوب بازی کردی.
  • اگر این طور است پس چرا وسط بازی یک دفعه من را بیرون کشیدید؟
  • یادت هست دریبل های پشت سر همی که روی کاپیتان نپال انجام دادی؟
  • بله،ایرادی داشت!؟
  • اوج هنرنمایی فوتبالی ات بود اما موقع انجامش یک چیز مهم یادت رفت!
  • چه چیزی؟
  • این که تیم حریف ضعیف است و این دریبل کردن ها پی در پی و رد کردن توپ از وسط پای کاپیتانش اصلاً ضرورتی نداشت آن هم جلوی چشم زن و بچه و دوستان و هم وطنانش که در ورزشگاه تماشاگرش بودند.

مرتضی جان! ما قبل از اینکه فوتبالیست باشیم، آدم هستیم.چه کسی به ما حق داده است انسان دیگری را کوچک کنیم، حقیر کنیم، خجالت‌زده کنیم. آن هم در برابر میلیون‌ها جفت چشم؟پس انسانیت چه می‌شود؟ اخلاق چه می‌شود؟ جوانمردی چه می‌شود؟ فتوت چه می‌شود؟

نصیحت های پدرانه مربی با اخلاق فوتبال ایران به دل مرتضی نشست آن طور که سرش را پایین انداخت تا  قطره های اشکش دیده نشوند...

 

[1] - مرتضی کرمانی مقدم،بازیکن سابق تیم ملی فوتبال

[2] - زنده یاد پرویز دهداری،مدیر فنی پیشین تیم ملی فوتبال

  • ع ش

روز حافظ مبارک باد

جمعه, ۲۰ مهر ۱۴۰۳، ۰۵:۳۷ ب.ظ

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید...حافظ

روز حافظ مبارک باد

  • ع ش

در این اتوبان سرد...

جمعه, ۲۰ مهر ۱۴۰۳، ۰۵:۲۴ ب.ظ

کوچه‌های قدیمی را
 باریک می‌ساختند

تا آدما به هم نزدیک‌تر شوند
 حتی در یک گذر 

اما اکنون چقدر آواره‌ایم
در این‌ همه اتوبان سرد...

  • ع ش

مرد بزرگ و کوچک

جمعه, ۲۰ مهر ۱۴۰۳، ۰۵:۰۶ ب.ظ

مرد بزرگ به خودش سخت می گیرد،
و مرد کوچک به دیگران...

 

  • ع ش

تلخ و شیرین

جمعه, ۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۱۲ ب.ظ

تنی از ارکان در مرض موت یکی از شاهزادگان بزرگ به عیادت رفت. پرسید: طبیب کیست؟ فرمود: هیچکس. عرض کرد: دوا چه میل می فرمائید؟ فرمود: هیچ چیز. عرض کرد؟ سبب چیست؟ فرمود: دوای تلخ را نمی خورم تا جان شیرین را بدهم!

  • ع ش

بلبلی برگ گلی خوشرنگ...

جمعه, ۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۰۶ ب.ظ

مردی از تجار در سرای تاجر به میهمانی شد. در کنار خوان طعام یکی از حضار را حشیشی بر ریش بود، غلامش از گوشه مجلس گفت: «بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت».

آقا به فراست بدانست، و حشیش از ریش برگرفت.

مرد تاجر چون از مجلس تغذیه به محل تخلیه درآمد، با غلام خود گفت: تو نیز بعد از این اگر چیزی در ریش من بینی با همین مصراع آگاهی ساز. چون از مَبرز [مستراح] بر سفره عصرانه بنشست، از بقایای آلوی بخارایش نمونه در ریش ماند. غلام آن مِصرع و آن مَصرع فراموش کرده، از پی آگاهی بانگ برکشید: ای آقا! آنچه در مبرز فرمودی از ریش برگیر!

  • ع ش

مخفی گیلانی و شاه عباس

جمعه, ۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۰۴ ب.ظ


میرزامخفی ازشعرای معاصرشاه عباس صفوی بغایت لاغر و ضعیف الجثه بود .

روزشاه عباس علت لاغری اوراپرسید .

گفت:قربان ،بااینهمه دشمن که از قدیم تاحال نیستی مراآرزومی کنندهمین هم که باقی مانده است جای شکردارد .

شاه عباس گفت:چگونه ازقدیم تاحال آرزوی نابودی تورامی کنند؟مخفی گفت: قربان ،مگرنشنیده ونخوانده ایدکه همه کس درصدرمقاله خودمی نویسد .

مخفی نماناد!

  • ع ش

حاضرجوابی شاعرانه

جمعه, ۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۱:۰۳ ب.ظ

حاضر جوابی امیرمعزی در برابر سلطان سنجر
سلطان سنجر در میدان به چوگان بازی مشغول بود. ناگهان اتفاقی افتاد و سلطان از اسب به زمین افتاد و مجروح شد، معزی که در آن جا حضور داشت، بالبداهه این رباعی را ساخت:

شاها ادبی کن فلک بد خو را

کاسیب رسانید رخ نیکو را

گر گوی خطا کرد، به چوگانش زن

ور اسب خطا کرد، به من بخش او را


با شنیدن این ابیات خشم شاه فروکش کرد و خندان شد و اسب را به او بخشید.

معزی بلافاصله این رباعی دیگر را گفت:


رفتم بر اسب تا که زارش بکشم

گفتا: بشنو نخست این عذر خوشم

من گاو زمینم که جهان بر گیرم؟

یا چرخ چهارمم که خورشید کشم

  • ع ش

عنایت حضرت خضر(ع)

جمعه, ۲ شهریور ۱۴۰۳، ۱۰:۵۴ ب.ظ

شاعری به ملا عبدالرحمن جامی گفت:

- شب گذشته حضرت خضر را بخواب دیدم که آب دهان مبارکش را در دهان من انداخت!

- اشتباه کردی، آن حضرت می‌خواسته تف بر ریش تو بیندازد اتفاقا دهانت باز بوده آنجا افتاده است!

  • ع ش